![]() |
![]() |
|
| اللـــــــــــــــــــــــــــــــــه اکبر |
|
سال ۱۳۸۶به تمام دوستان وايرانيان عزيز مبارك
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم فروردین 1386ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط ابونازنین |
|
|
۱-مرگ با گناهان آمد ــــــــــــــــــــــــــــ بهشت با نعمت ها رفت
۲-ترانه وموسیقی امد ـــــــــــــــــــــــــــ تلاوت قــــــــــــرآن رفت ۳-اعتیــــــــــاد آمد ـــــــــــــــــــــــــــــ وجــــــــــــــــدان رفت ۴-ماهواره آمـــــــد ــــــــــــــــــــــــــــــ غیــــــــــــــــــــرت رفت ۵-شراب آمـــــــــد ــــــــــــــــــــــــــــــ ایمــــــــــــــــــان رفت ۶-قوم پرستی آمـد ــــــــــــــــــــــــــــــ بـــــــــــــــــــرادری رفت ۷-چشم چرانی آمد ـــــــــــــــــــــــــــــــ آبـــــــــــــــــــــرو رفت ۸-محبت دنیا آمـــد ـــــــــــــــــــــــــــــــ خوف وترس آخـــرت رفت ۹-دروغ آمــــــــــد ـــــــــــــــــــــــــــــــ اعتمـــــــــــــــــاد رفت ۱۰-شرک آمـــــــد ــــــــــــــــــــــــــــــ توحیـــــــــــــــــد رفت ۱۱-فیلم آمـــــــــد ــــــــــــــــــــــــــــــ علــــــــــــــــــــم رفت ۱۲-مُد آمـــــــــــد ـــــــــــــــــــــــــــــــ حیـــــــــــــــــــاء رفت ۱۳-سینما آمــــــد ــــــــــــــــــــــــــــــ مدرســـــــــــــه رفت ۱۴-ویدئو آمــــــــد ــــــــــــــــــــــــــــــ هدایـــــــــــــــت رفت ۱۵-رسم ورواج آمد ــــــــــــــــــــــــــــــ ســــــــــــــــنت رفت ۱۶-فوتبال آمــــــد ــــــــــــــــــــــــــــــ کار دین و دنیـــــا رفت ۱۷-هوس آمـــــــد ـــــــــــــــــــــــــــــ آرامـــــــــــــــــش رفت ۱۸-سود.ربا.رشوه آمد ـــــــــــــــــــــــــ حـــــــــــــــــــــلال رفت ۱۹-بانک آمــــــــد ــــــــــــــــــــــــــــــ بـــــــــــــــــــــرکت رفت ۲۰-تلویزیون آمـــد ــــــــــــــــــــــــــــــ خــــــــــــــــــــواب رفت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط ابونازنین |
|
|
عثمان ذي النورين رضي الله عنه
حضرت عمر رضي الله عنه در آخرين لحظات خود، شش نفر از اصحاب را به عنوان اعضاي شورا انتخاب كرد كه آنان از ميان خود يكي را به جانشيني وي بر گزينند . اين شش نفر عبارت بودند از: عثمان بن عفان، علي ابن ابي طالب، طلحه بن عبيدالله، زبيربن عوام، سعد بن ابي وقاص و عبدالرحمن بن عوف ( رضي الله عنهم ) «۱» ايشان از اينكه به طور معين يكي از اينها را به خلافت انتصاب كند، اجتناب كرد و گفت(نمي خواهم بار خلافت را هم در حال حيات و هم بعد از مرگ بدوش بكشم. اگر خداوند به شما اراده ي خيري داشته باشد، شما را به بهترين آنها متفق خواهد نمود، همان گونه كه بعد از وفات پيامبر صلي الله عليه وسلم بر بهترينتان متفق گردانيد). «2 » تقوي و خدا ترسي بي شايبه ي، وي را بر آن داشت تا سعيد بن زيد را- هر چند او نيز از جمله ده نفر بشارت يافته به بهشت (عشره مبشره) بود- از اعضاي شورا قرار ندهد. زيرا او پسر عمويش بود و مي ترسيد كه مبادا به خاطر مراعات نسبتش با اميرالمومنين او را انتخاب كنند، بنابراين نام او را به ميان نياورد. به اهل شورا گفت كه پسرش عبدالله- كه از فقهاي صحابه بود- در شورا- به عنوان ناظر- حضور يابد، ولي حق انتخاب نداشته باشد. و وصيت نمود كه صهيب رومي تا سه روزي كه كار شوراي انتخاب خليفه به پايان مي رسد، امام جماعت مسلمين باشد و توصيه كرد مردم اهل شورا را در اين امر ياري كنند، نيز فرمود: (گمان نمي كنم مردم كسي را بر عثمان و علي ترجيح دهند). پس از پايان مراسم تشييع و تدفين سيدنا عمر رضي الله عنه حضرت مقداد بن اسود، اهل شورا را در خانه اي فرا خواند. بعد از مدتها بحث و تبادل نظر به اين نتيجه رسيدند كه سه نفر از آنان به نفع سه نفر ديگر كنار روند؛ زبير به نفع علي و سعد به نفع عبدالرحن بن عوف و طلحه به نفع عثمان كنار رفتند و حق خود را به آنها بخشيدند. سپس عبدالرحمن به عثمان و علي رو كرد و گفتكداميك از شما نيز از حق خود دست بر مي داريد تا حق انتخاب از ميان دو نفر باقي مانده به او سپرده شود؟ و او نيز با در نظر گرفتن خدا و مصلحت دين، برترين را انتخاب كند)، عثمان و علي هر دو سكوت كردند. لذا خود عبدالرحمن از حق خود منصرف شد و گفت: ((خداوند را بر عملكرد خود ناظر دانسته و مصلحت اسلام را در نظر خواهم گرفت، و در انتخاب بهترين شما تمام تلاش خود را به كار خواهم برد))، عثمان و علي هر دو موافقت كردند. سپس عبدالرحمن با هر يك از آنها به طور جداگانه صحبت كرد و فضايل آنها را بر شمرد و از هر كدام از آنان عهد گرفت كه اگر به خلافت انتخاب شد، از او اطاعت كرده و بر اين امر راضي باشد، كه هر دو پذيرفتند. با اين كه عبدالرحمن رضي الله عنه در همان لحظه ي اول مي توانست يكي از آن دو نامزد را انتخاب كند، ولي بدون مراجعه به آراي عمومي و تحقيق و مشورت با مسلمانان از اين كار خودداري نمود و تمام ساعات اين سه شبانه روز را در نماز و استخاره و دعا و همه پرسي از فرماندهان سپاه، بزرگان صحابه از مهاجرين و انصار و اقشار مختلف مردم حتي زنان خانه دار و نوجوانان و كودكان مكتبي و مسافراني كه از اطراف به شهر مدينه مي آمدند، صرف نمود. از آنان هم در خلوت و هم در محافل عمومي نظر خواهي كرد و از آراء مردم نسبت به اين دو نامزد مطلع گشت. روز چهارم وفات سيدنا عمر كه مدت انتخابات پايان مي يافت، عبدالرحمن رضي الله عنه بار ديگر اهل شورا و عثمان و علي را در همان خانه فرا خواند و خطاب به آنها گفت: ((من در مورد شما از مردم نظر خواهي كرده ام، هيچ كسي منكر فضيلت شما نيست))؛ سپس مجدداً از آنان عهد گرفت كه در صورت انتخاب هر يك از آنان ديگري بايد راضي باشد و از فرد منتخب بايد اطاعت كند. آنگاه همراه آنان به سوي مسجد رهسپار شد. در اين روز حضرت عبدالرحمن عمامه اي را بر سر گذاشته بود كه رسول الله صلي الله عليه وسلم به ايشان عنايت كرده بود، نيز شمشير به دوش انداخته بود. افراد خاصي را فرستاد تا شخصيت هاي مهم مهاجران و انصار را خبر كنند. براي نماز، اذان داده شد. جمعيت به حدي فشرده و چسبيده به هم نشسته بودند كه عثمان در قسمت آخر مسجد جايي پيدا كرد و نشست. عبدالرحمن بر منبر پيامبرصلي الله عليه وسلم بالا رفت و بعد از كمي توقف و خواندن چند كلمه دعا، كه بسياري از مردم بر اثر ازدحام آن را نشنيدند، خطاب به عموم گفت: ((اي مردم، من در اين مدت چه به طور خصوصي و چه به طور علني، درباره ي اين دو مرد از همه ي شما نظر خواهي كرده ام، ديدم شما هيچ احدي را براي اين كار بهتر از علي و عثمان نمي دانيد؛ اينك وقت آن است كه يكي از آنها انتخاب شود))؛ سپس رو به حضرت علي كرد و گفت: (( اي علي جلو تشريف بياور! ))، علي جلو آمد و كنار منبر ايستاد، عبدالرحمن دست او را گرفت و به او گفت: (( آيا عهد مي كني كه مطابق كتاب خدا و سنت پيامبر و روش ابوبكر و عمر رفتار كني؟)). علي در جواب گفت: ((خير! ولي به اندازه توانايي خود در اداي امر خلافت تلاش خواهم كرد)). عبدالرحمن دست او را گذاشت و عثمان را نزد خود فراخواند، او نيز آمد، عبدالرحمن دست او را گرفت و گفت: ((با من عهد مي كني اگر به خلافت انتخاب شدي مطابق كتاب خدا و سنت پيامبرصلي الله عليه وسلم و به روش ابوبكر و عمر رفتار كني؟)). عثمان گفت: ((آري)« ۳»عبدالرحمن پس از شنيدن اين جواب در حالي كه دست عثمان را گرفته بود، سرش را به سوي آسمان بلند كرد و سه مرتبه گفت: ((خدا يا بشنو و گواه باش؛ خدا يا آنچه در اين باره بر عهده ي من بود اكنون به عهده ي عثمان واگذار نمودم)). مردم با شنيدن اين جمله ها براي بيعت با عثمان به سوي منبر هجوم آوردند. در اين هنگام عبدالرحمن بالاي منبر در جاي پيامبرصلي الله عليه وسلم نشست و عثمان را پايين تر بر پله ي دوم نشاند و مردم با طيب خاطر با او بيعت مي كردند، و سيدنا علي مرتضي طبق تعهد خود در ابتدا با ايشان بيعت كرد؛ بعضي گفته اند در آخر بيعت كردند.« 4 » |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط ابونازنین |
|
|
تنظیم خانواده از نظر مذاهب اسلامی پیش از ذکر آرای مذاهب اسلامی ،لازم است مفهوم تنظیم خانواده مشخص شود . تنظیم خانواده، عبارت است از برنامه ای که زوجین برای توالد وتناسل، رعایت فاصله زایمان ها، بهداشت ودرمان کودک ومادر وتناسب معیشت با تعداد عایله را درنظر میگیرندکه با موضــــــوع کنتـــــــــــــــــــــــرل تفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاوت دارد. نظریاتی که درباره تنظیم خانواده مطـــــــــرح است، عمدتاً وابسته به دو گروه است: گروهی که با تنظیم خانواده موافق و گـــــــــــــــــــــــــــــــروهی که با آن مخــــــــالف است. کسانی که با تنظیم خانواده موافق هستند نیز به سه گروه تقسیم میشوند: 1)گروهی که با تنظیم خانواده به طور مطلق موافقند وبرای کنترل جمعیت هیچ محدودیتی غیر از "سقط جنین"قایل نیستند و حتی "تنظیم خانواده"را یکی از ضروریات اساسی در شرایط کنونی میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدانند. بنا بر این نظریه، کنترل جمعیت، قاعدهای همگانی است که لازم است حکومت بـــــــــــــــــــرای آن برنامه ریزی کند و در صورت لزوم، باید جــــــــــــــامعه را به کنترل مجبور سازد. 2)گروه دیگری که تنظیم خانواده را، تنها با در نظر گرفتن شرایط خاص هر خانواده جایـــــــــــز می شمارند و بر اساس امکانات فرهنگی، اقتصادی وتربیتی هر خانواده، جلوگیری از بارداری را مجاز میدانند. این گروه ، دخالت دولت و حکومت را در کنترل مشروع نمیدانند، اگر چه این دخالت، در حد تبلیغ و تشویق کنترل باشد. بنابراین نظریه، "تنظیم خانواده"امری فردی، در محدوده اختیار زن و شوهر و مصــــــــــــالح فـــــــــــــــــــــــــــــــــردی آنهـــــــــــــــــــــــــــــا است. 3)گروه دیگری، نظریه ای بینابین دو گروه یاد شده معتقد هستند،نه تنظیم خانواده را به طور گسترده جایز می شمارند آنچنان که افزایش جمعیت را خطری عمده،برای آینده بشربداننــد و برای کنترل جمعیت از هر کوششی فروگزاری نکنند و در هر جا که میتوانند به کنترل توصیه کنند، و آنچنان محدودیتی قایل هستند که به دولت اجازه ندهند در جایی که مصلحت جامعه و خانـــــــــــــواده است تشویــــــــــق و تبلیغ به کنترل بارداری کند. این گروه، تناسب با شرایط جغرافیایی و اقتصادی جامعه و امکانات فرهنگی و اقتصادی هر خانواده، پیشگیری از تولد فرزند را جایز میدانند.پس طبق این نظریه، چه بسا در کشوری، این کنترل نباید انجام گیرد، بلکه باید مسلمانان روز به روز افزوده شوند(مانند فلسطین و ...)و در کشوری دیگر، این پیشگیری باید انجام شود و حکومتش، باید متناسب با درک شرایط و موقعیت محدوده تنظیم خانواده را معین کنند و ابزار کنترل را در اختیار جامعــــــه قرار دهند و جامعه را به کنترل تشویق کننـــــــــــــــد. البته این گروه، دخالتهای سخت و تأدیبی حکومت را، برای کنترل جایز نمیدانند واین امور را مخالف آزادی های انسانی می شمارند. دلایل گروه موافقان :دلایل متعددی برای ضرورت یا اباحت تنظیم خانواده بیان کرده انــــــد، مهمترین آنها روایات عزل است. عموم فقیهان اهل تسنن و تشیع عزل را جایز شمرده اند. دلیل آنان ، روایاتی است که دلالت دارد که در زمان پیامبر گرامی (ص) و امامان بزرگوار، مسلمانان عزل میکردند و پیامبر (ص)مطلع بود ولی آنها را از این عمل باز نداشت. به نمونه ای از این روایات اشاره میکنیم:عن جابر(رض) قال:«کنا نعزل علی النبی (ص) و القرآن ینزل او کنا نعزل والقرآن ینزل». صحیح بخاری/صحیح مسلم همچنین در کتب اهل تشیع چنین آمده است: در صحیحه محمدبن مسلم تصریح شده است قال:«سألت ابا عبدالله(ع)عن العزل». فقال:«ذلک الی الرجل لصرفه حیث ثنا،». وسایل الشیعه با توجه به آنچه از روایات سنی وشیعه بیان شدهٍ جواز عزل یکی از روشهای رایج در آن زمان پیشگیری از بارداری بود. اکنون این پرسش مطرح است که آیا روشهای دیگر جلوگیری از بارداری نیز مانند عـــــزل جایزند؟ در پاسخ، شایسته است نظر بسیاری از دانشمندان مسلمان معاصررا ذکر میکنیم.از آن جمله، نظریه دانشمند بزرگ دکتر علامه یوسف قرضاوی است که یقول:«لاریب ان بقاء النوع الانسان من اول اغراض الزواج اوهواولها.وبقاء النوع انما یکون بدوام التناسل» خلاصه ای از فتوای مفتی بزرگ پاکستان،مفتی محمد شفیع عثمانی: «قطع نسل به صورت"اختصاء"وغیرهحرام قطعی است،چنانچه در عصر پیامبر(ص)بعضی صحابه، به دلیل اشتغال دایم به عبادت و ریاضت، تقاضای اختصاءو قطع شهوت میکـــردند. پیامبر(ص)آنها را از این عمل منع کرد. واین آیه قرآن را برای انها قرائت فرمود:«یا ایها الذین آمنوالا تحرٌموا طیبات ما احل الله لکم ولاتعتدوا اٍن الله لا یحبٌ المعتدین» جلوگیری از حمل: این مساٌله، از دوران قدیم رایج بوده بعضی از صحابه، بنابر ضرورت شخصی و فردی "عزل" میکردند، انها از پیامبر گرامی(ص) در باره مشروعیت این کار پرسیدند. آنچه از پاســـــــــــــــــــــــخ آن حضرت(ص) استفاده میشود، نه منع قطعی و نه جواز صریح است. بدین سبب این مسأله، میان سلف، محل اختلاف است.عدهای به طور مطلق ان را جایز، و عده دیگری آنرا ناپسند و تنهـــــــا هنگام ضرورت جایز می دانند. دین گریزی جوانان و درمان آن «سبعة یظلٌم الله فی ضلٌه یَوم لاضل الا ضلٌه امام عادل وشاب نشافی طاعة الله». ما معتقدیم انسان به اعتبار ایجاد، موجودی دارای میل فطری به دین است. جریان دین گریزی،یک جریان مخالف طبیعت و فطرت اوست ودارای علل خارجی است. هر معلولی دارای علت اســـــــت. دین گریزی جوانان نیز دارای عوامل متعددی است که برخی از انها اشاره میکنیم. 1)نارسایی مفاهیم دینی و اعتقادی:اگر علل از بین رفتن ادیان گذشته و انحراف پیروان آنها را بررسی کنیم، عامل مهم، نارسایی مفاهیم دینی و اعتقادی است. به طور مثال در قرون وسطی، کشیش ها یک سلسله مفاهیم کودکانه و نارسا درباره خدا بوجود آوردند که با حقیقت مطابقت نداشت. این مفاهیم نه تنها روشنفکران را قانع نمی کرد، بلکه متنفر میساخت وبر ضد مکتب الهــــــــی بر می انگیخت.«فلاماریون» در کتاب «خدا در طبیعت» میگوید:<< کلیسابه این شکل خدا را معرفی میکرد که چشم راستش تا چشم چپش شش هزار فرسخ فاصله دارد>>. بدهی است افرادی که از دانش بهره ای، اگر چه اندک داشته باشند نمی توانند به چنین موجودی معتقد شوند. . ۲) بی عدالتی وتبعیض اجتماعی:در اکثر کشورهای اسلامی تبعیض و بی عدالتی های اجتماعی حاکم است. این فضا، برای کسانی که آگاهی کامل از دین ندارند یا در زمینه احکام اسلامی تحقیق نمی کنند، این ذهـــــــــنیت را ایجاد میکند که حتماً دین اسلام سبب این مشکل هاست. به طبع، این امر سبب دین گریزی وانحـــراف میشود. 3) اظهار نظر غیر متخصص: در بعضی مسایل، همه مردم به خود حق میدهند که اظهار نظر کنند. درمسایلدینی نیز همین گونه است. حتی در مورد خدا شناسی که از پیچیده ترین مسایل دینی است. البته آن انــــــــدازه از خداشناسی که عموم مردم باید بدانند ساده وفطری است؛ اما بحث صفات، اسماء، افعال قضاءو قدر الهی بسیــــار پیچیده است. به تعبیر امیر موٌمنان علی (ع) این امر، دریائی عمیق است و تنها نهنگ ها میتوانند در اعماق این دریـــــــــــــــــــــــــــــا شنــــــــــــــــــــــــــــور کننـــــــــــــــــــــــــد. 4) بیکاری و تنبلی: بیکاری وتنبلی، بیماریهای خطرناکی هستند که به جسم و فکر آسیب میرسانند و سبب فقرو قساوت قلبی میشوند، که عامل ایجاد کفر است. همان گونه که در روایت است:«کادالفقر ان یکون کفراً»؛ «یعنی نزدیک است که فقر به کفر منجر شود» کار گوهر زندگی اساس بقای حیات اجتماعی است در شکوفایی مادی و معنوی جامعه نقشی اساسی دارد و ســـبب نشاط فرد و جامعه است.یکی از دانشمندان میگوید:(پس از دیانت، مدرسه ای بهتر از مدرسه کار برای تربیــــــت انسان ساخته نشده است). بدین سبب پیامبر رحمت (ص) وقتی دست پینه بسته کارگری را دید، بر آن بوسه زد و فرمود:«این دستی است که آتش آن را لمس نخواهد کرد». همچنین کار سبب احساس عزت نفس است و استعداد ها را شکوفا میکند و سبب تمرکز قوه خیال است. پـــــرواز خیال هنگام بیکاری چه بسا سبب میشود که افکار واوهام، فاسد و شیطانی شود. حضرت امیر موٌمنان علی (ع) میفرماید:«اگر نفس خود را به کاری مشغول نکنی، او تو را مشغول می کند». 5)محیط اخلاقی و اجتماعی نامساعد: محیط ناسالم، دوستان ناباب، برنامه های مستهجن استعمــــــــــاریو عصیان های اخلاقی و عملی، روح را از مقام والای خود تنزل میدهد. در روایاتآمده است که گناه سیاه دلــــی و سیاه دلی بی ایمانی می آورد. به عبارت دیگر سیاه کاری، سیاه دلی وآن هم، سیاه فکری وانحــــراف می آورد. در قرآن مجید آمده است:«ثُمًٌ کَانَ عَقِبَةَ اَلٌَذِینَ اٌَسَــٌُوا اٌلسٌُوّاٌَیٌ اٌَن کَذٌَبُوا بِــٌَایَتِ اٌللهِ». سوره روم، آیه 10تاریخ گواهی زنده است که با گرایش انسان به شهوت و عیش و نوش، سجایای انسانی میمیرد.و بدان ســـــبب، جامعه سقوط میکند. یک نمونه تاریخی برای این مطلب، داستان سقوط اسپانیای اسلامی است. تلاش کلیســــــا برای به چنگ آوردن اسپانیا از دست مسلمانان، بی نتیجه بود تا اینکه با نقشه ای ماهرانه، تعالی روحی را از آنان گرفت. کلیسا، آنان را به باده گساری وعیاشی عادت داد و غیرت و شرفشان را زایل کرد. به دنبــــــــال آن، سیادت و استقلال و سپس دین و اعتقاداتشان را نابود ساخت.
۶)قطع رابطهو خشونت اولیا،مربیان و مصلحان: بدیهی است قطع رابطه و خشونت از دیدگاه اسلام مردود است. انبیا که نخستین مصلحان جامعه هستندبه نرمی و خوش خلقی توصیه شده اند. خداوند خطاب به پیامبر اکرم (ص) میفرماید:«وَلَو کُنـتَ فَظٌَـــــا غَلِیظَ اَلقَلبِ لَا نَفَضٌُوا مِن حَولِکَ» (سوره آل عمران آیه 159). و به حضرت موسی و هارون میگویــــــــــد:«وَ قُولَا لَهُم قَولًا لٌَیٌِنًا». 7) خواندن مجله ها و کتاب های مبتذل: امروز استعمار، با شیوه های مختلف و مدرن،درتخریبافکار و عقاید مسلمانان، وارد میدان شده است به ویژه جوانانی که از فرهنگ غنی اسلام آگاهی کامل ندارنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد. گروه هایی مشغول فعالیت هستند با انتشار کتب و مجله و پخش برنامه های گمراه کننده وارد صحنـــــــه نبــــــــــــــــــــــــــرد شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده اند. چــــــــــــــاره چیســـــــــــــــــت؟؟!! اولاً: جهان بینی اسلام را معقول، علمی و استدلالی صحیح عرضه بداریم. همچنین باید از دانش و تجربه متخصصان و نخبگان علمی، در مراکز علمی وآموزشی استفاده کرده نیز باید تبعیض برچیده شـــــــــود و عدالت اجتماعی که هدف غایی اسلام و حکومت امام مهدی است در جوامع اسلامی حاکم شود. ثانیاً:باید به مشکلات مادی و معنوی جوانان توجه ویژه ای شود. ثالثاً:باید جوانان را در تربیت و عمل به ایدئولوژی غنی و معنویٌت اسلام جذب کرد.زیرا انسان بــــــــــدون معنویٌت، حیوان است. پس لازم است دانشمندان و مربیان، به الگوی جوانان هستند، به ایدئولوزی اسلامی عمل کنند وبه خدا توکل کنند. ومن یتــــــــــــــــوکل عــــــــــــــــلی الله فـــــــــــــــــــهو حسبـــــــــــــــــه. _____________________________________________________________ منابع و مأخذ 1.تعلیم و تربیت، دکتر سعید محمود باقر حجتی 2.ضبط ولادت، مفتی محمد شفیع عثمانی 3.علل گرایش مادیگری، مطهری 4. مشکلات الشباب دکتر محمد سعید رمضان البوطی 5.تنظیم النسل، دکتر یوسف قرضاوی 6.اسلام و تنظیم خانواده، سید محمدعلی ایازی «(برگرفته از محقق بزرگوار مولوی عبدالله دوستی)» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط ابونازنین |
|
|
شهادت سيدنا عمر فاروق رضي الله عنه حضرت فاروق اعظمرضي الله عنه به هيچ فرد ذمي بالغ اجازه ورود به مدينه نمي داد، تا اينكه يك بار مغيره بن شعبه كه استاندار كوفه بود در مورد غلامي صنعتگر بنام فيروز كه معروف به ابولؤلؤ بود، از وي اجازه ورود به مدينه خواست. فيروز برده اي مجوسي و ايراني بود و بعضي گفته اند نصراني بوده و اصليت او از «نهاوند» بوده است. روميان او را اسير كرده و از طريق آنان بدست مسلمين رسيده بود. هنگامي كه در سال بيست و يكم هجري اسراي نهاوند به مدينه آورده شدند، ابولؤلؤ با هركودكي كه برخورد مي كرد، دست بر سر او مي كشيد و در حال گريه مي گفت: عمر جگرم را آب كرد. مغيره، ابولؤلؤ را –كه هم نجار و هم نقاش و هم آهنگر بود- براي كار آزاد گذاشته هر روز از او چهار درهم مي گرفت، به حضور خليفه آمد و از صاحب خود مغيره شكايت كرد كه روزي چهار درهم بر ذمه اش گذاشته كه سنگين است، از سيدنا عمر خواست كه مغيره را تحت فشار قرار دهد تا نسبت به تقيلل آن اقدام كند. سيدنا عمر از كسب و كارش پرسيد، جواب داد من كارهاي نجاري، نقاشي و آهنگري دارم، وي جواب داد چهار درهم در برابر اين حرفه هاي پر درآمد زياد نيست، از خدا بترس و با آقاي خود با نكويي رفتار كن. در ضمن سيدنا عمر تصميم داست كه مغيره را نيز در حق او سفارش كند. ولي جواب ايشان به مذاق ابولؤلؤ خوش نيامد و با قلبي پر از كينه و خشم آن جا را ترك گفت. خنجري دو لبه ساخت و با زهر آلوده كرد، سپس نزد هرمزان يكي از سرداران قديم ايراني رفت و به او گفت، به نظرت اين خنجر چطور است؟ هرمزان گفت: هر كس را با آن بزني خواهد مرد، بدين ترتيب توطئه اي ننگين توسط زرتشتيان ايراني آن زمان در حال شكل گيري بود كه بر اساس خشم و كينهي ملي و قومي و انتقام جويي شخصي، طرح ريزي شده بود. عبدالحرمن بن ابو بكررضي الله عنه رزو شهادت سيدنا عمر گفت: ديشب، هرمزان و ابولؤلؤ و جفينه را ديدم كه به گوشه اي با هم بسيار سري و خصوصي گفتگو مي كردند، به محض اينكه مرا ديدند با سرعت از يكديگر جدا شدند و همچنين خنجري كه بوسيله آن سيدنا عمر به شهادت رسيده از دست يكي از آنها به زمين افتاد. به همين دليل بسياري از محققان مي گويند قتل عمر بر اساس برنامه اي از پيش طرح شده و سازش قبلي صورت گرفته كه مجوسيان ايراني و يهوديان با هم شريك بودند، و اينگونه حوادث از ملتهاي مغلوب كه كشورشان فتح شده و آزادي و سلطهي خود را كه در راه اغراض شخصي و نژادي بكار مي گرفتند، از دست داده اند، تازگي ندارد و جاي شگفتي نيست. داستان شهادت سيدنا عمر رضي الله عنه از اين قرار بود كه در روز حادثه طبق معمول مسلمانان در صفوف منظم نماز قرار گرفتند حضرت عمر جلو رفت تا بعنوان امام، اقامهي نماز كند، لحظه اي پس از آنكه تكبير گفت، فيروز از پشت سر شش ضربهي پي در پي بر او وارد كرد و پا به فرار گذاشت و از چپ و راست، مسلمانان صف اول را با خنجر دو لبهي خود مجروح مي ساخت، بدينوسيله توانست سيزده نفر را مجروح كند. در اين هنگام عبدالرحمن بن عوفرضي الله عنه برنس(۱) ضخيم و سنگين خود را بر سر آن مجوسي انداخت. وقتي دستگير شد بلافاصله دست به خودكشي زد. عمر رضي الله عنه بر كف مسجد افتاد در حالي كه اين آيه قرآن بر زبانش بود كه: «و كان امرالله قدرا مقدورا»؛ كار خدا همواره حساب شده و روي برنامه دقيقي است.(۲) سيدنا عمر رضي الله عنه پرسيد قاتلم چه كسي است؟ جواب دادند: فيروز! فرمود: خدا را شكر كه قاتل من فردي است كه در حضور خدا، حتي با يك سجده كه براي خدا انجام داده باشد، نمي تواند با من طرح دعوا نمايد، يقين مي دانستم هيچ فرد عرب و مسلماني سوء قصدي نسبت به من نداشته است.(۳)سپس به پسرش عبدالله گفت: سلام مرا به ام المومنين عايشه رضي الله عنها برسان و بگو عمر كسب اجازه مي كند تا در كنار دو يارش (پيامبر و ابوبكر) دفن گردد، هنگام اجازه خواستن كلمه «امير المومنين» را بكار نبر، زيرا من از امروز به بعد امير مومنان نيستم. عبدالله وقتي به حضور عايشه رسيد متوجه شد كه ايشان نشسته و گريه مي كنند، عبدالله سلام و پيغام عمر را ابلاغ كرد، عايشه گفت: من در نظر داشتم اين محل را براي خود نگهدارم ولي عمر را بر خود ترجيح مي دهم. عبدالله بسوي پدر بازگشت، عمر مشتاقانه پرسيد چه خبر آوردي؟ عبدالله عرض كرد خبري كه شما را بسيار خوشنود مي گرداند، عمر گفت: الحمدلله اين بزرگترين آرزوي من بود، سپس به عبدالله توصيه كرد كه بعد از وفات مرا در تابوتي بگذاريد و بر در خانهي ام المومنين بايستيد و مجددا از او اجازه بخواهيد و بگوييد عمر اجازه مي خواهد اگر اجازه دادند مرا در كنار پيامبر صلي الله عليه وسلم و ابوبكر به خاك بسپاريد و الا به گورستان عمومي مسلمين برگردانيد، زيرا مي ترسم اجازه او بخاطر رعايت مقام و موقعيت من بوده است. وقتي جنازه وي را براي دفن بدوش كشيدند مسلمين چنان دچار اندوه شدند كه گويا هرگز قبلا به چنان مصيبتي گرفتار نشده اند، چون به در خانه رسيدند در آنجا توقف نموده و اجازه خواستند. ام المومنين فرمود: ادخل بسلام (به سلامتي وارد شو) و بدين ترتيب در محلي كه خداوند مي خواست در كنار پيامبر صلي الله عليه وسلم و ابوبكررضي الله عنه دفن گرديد.(۴) نويسندهي شيعه دكتر سيد امير علي در كتاب معروفش «تاريخ عرب و اسلام» در اين مورد مي نويسد: «كانت وفاة عمر خسارة فادحة و حادثة كبيرا للاسلام»(۵)؛ وفات عمر صدمه و فاجعه بزرگي براي اسلام بود. [نيز در كتاب ديگرش «روح اسلام» مي نويسد: عمر بعد از اسلام آوردن يكي از سنگرهاي ايمان شد.(۶) و مرگ اين مرد بزرگ به دست يك قاتل، بدون شك فقداني براي حكومت (اسلامي) بود.(۷) دومين جانشين رسول اللهصلي الله عليه وسلم در بيست و ششم ذي الحجه سال 23 هجري در عمر شصت و سه سالگي ضربت خورد و سه روز بعد از سوء قصد درگذشت و در روز شنبه اول محرم پيكر پاكش به خاك سپرده شد. دوره خلافت پر بارش ده سال و شش ماه و چهار روز بود. ____________________ |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط ابونازنین |
|
|
امير المومنين عمر فاروق رضي الله عنه دومین جانشین پیامبر اسلام (ص)
نقش انتخاب عمر رضي الله عنهبه خلافت در مقطع حساسي از تاريخ اسلام ابوبكر رضي الله عنه در روزهاي آخر عمر خود با همه پرسي و مراجعه با آراي عمومي عمر رضي الله عنه را براي جانشيني خود انتخاب كرد. ابوبكر اگرچه به لياقت شايستگي عمررضي الله عنه اطمينان داشت و او را بخوبي مي شناخت با اين وجود او را به مقام خلافت انتصاب نكرد بلكه بخاطر احترام به افكار عمومي به آراي مردم مراجعه نمود و پس از اينكه از بزرگان مهاجر و انصار نظر خواهي كرد به جانشيني سيدنا عمر وصيت كرد و متن وصيت نامه را در ملاء عام براي مردم خواند و به مسجد رفت و خطاب به مردم چنين گفت: من كسي را از ميان بستگان و خويشان خود براي بدست گرفتن زمام رهبري شما انتخاب نكرده ام بلكه منتخب من عمر است مردم يكصدا جواب دادند: «سمعنا و اطعنا» -شنيديم و اطاعت كرديم- و در كتاب اخبار عمر ص 61 آمده است كه حضرت علي مرتضي فرمود: «ما جز به عمر به كسي ديگر راضي نيستيم.(۱) نويسنده و حقوقدان معروف شيعه سيد امير علي در كتاب «روح الاسلام» مي نويسد ابوبكر قبل از فوت عمر را به جانشيني انتخاب كرد و اين مطلب به وسيله عامه مردم از جمله اهل بيت محمدصلي الله عليه وسلم پذيرفته شد.»(۲) ابوبكررضي الله عنه بخوبي مي دانست كه فاروق اعظمرضي الله عنه مردي قوي، قاطع و صبور است كه توانايي گرداندن چرخ عظيم خلافت و تاب و تحمل مشقات آن را دارد و مي تواند در حساس ترين برهه از تاريخ، دين جديد و ملت نوپا را در سپيده دم فتوحات بزرگ رهبري كند. در آن وقت دو ابر قدرت بزرگ تاريخ –امپراطوري روم و امپراطوري ساساني- در آستانه سر تسليم فرود آوردن، در برابر حكومت اسلامي بودند، و ثروت و خزاين آنها و اسباب رفاه و جامعه متكبر آنها در شرف انتقال به ملتي بود كه از قرنها با زندگي صحرايي و چادر نشيني عادت كرده بودند و با زندگي شهري و تمدن مدرن آن زمان آشنايي نداشتند تا جايي كه وقتي در عراق براي اولين بار كافور را ديدند فكر كردند نمك است و چه بسا كه بعضيها آن را در خمير آرد نريخته باشند!(۳) و از سوي ديگر اين امت فاتح با مشكلي ديگر مواجه بود و آن اينكه چگونه مي تواند هم زندگي نمونه ديني و سلحشوري عربي و حفظ ارزشهاي اسلامي و سنتهاي پيامبر صلي الله عليه وسلم را داشته باشد و هم شهرهاي پهناور فتح شده و رهبري ملتهاي متمدن را كه فرهنگ و تمدني متفاوت و پيشرفته داشتند را اداره كند. با در نظر گرفتن همهي اين شرايط به اين نتيجه مي رسيم كه انتخاب عمر رضي الله عنه انتخابي بموقع و موفق و الهام شده از جانب الله بوده است و بدينوسيله خداوند اين دين را مورد لطف خود قرار داده و خواسته است آن را بر تمام اديان غالب گردانيده و بر جهان پهناور و جامعه بيمار و قدرتهايي كه زمام بشريت را بدست گرفته و آزادي آنها را سلب كرده بود، پيروز بگرداند. سيدنا عمر رضي الله عنه يگانه هماورد شايسته و امين توانايي بود كه در تحقق بخشيدن اهداف اسلام و آرمانهاي پيامبر و جانشين وي بي همتا بود. حضرت عمر رضي الله عنه محبوبيت خاصي در قلوب مسلمين داشت و در عين حال از چنان ابهتي برخوردار بود كه جلو هرگونه خودسري را مي گرفت كه بهترين نمونه آن بركنار نمودن خالد بن وليدرضي الله عنه از سمت فرماندهي سپاه اسلام بود. آري همان خالد كه رسول اللهصلي الله عليه وسلم او را شمشير خدا لقب داده بود. خالد بر اثر فتوحات و پيروزيهاي پي در پي زبانزد خاص و عام بود. حضور او در جنگها نشانهي پيروزي محسوب مي شد. بنابراين وجودش را هاله اي از حس سرافرازي فرا گرفته بود. ماجراي عزل او روزي صورت گرفت كه مسلمين بيش از هر روز ديگر به او نياز داشتند. حكم عزل وي درست هنگامي به او ابلاغ شد كه سپاه اسلام در برابر روميها در روز جنگ يرموك صف كشيده بود. حضرت عمر رضي الله عنه اين سرباز با نفوذ و متهور را بركنار نمود و بجايش ابوعبيده را به فرماندهي لشكر اسلام برگزيد. خالد كه فرماندهي بي نظير بود و برق شمشيرش عراق و سوريه را به اسلام پيوند داده بود بدون هيچگونه واكنشي در برابر اين فرمان خاضعانه گفت: «سمعناو طاعتا لامير المومنين»؛ فرمان امير المومنين را از دل و جان پذيرا هستم.(۴) و هنگامي كه يكي از سربازان به وقوع فتنه و مصيبت بر اثر اين تغيير اشاره كرد؛ خالد در پاسخ گفت: «تا زماني كه عمر زنده است از فتنه و آشوب نشان و اثري نخواهد بود»(۵) اين حادثه از سويي عشق خالد به حقيقت و تسليم او در برابر فرمان خليفه محبوب را نشان مي دهد كه نظيري در تاريخ فرماندهي نظامي ندارد و از سويي ديگر قدرت و شكوه خلافت سيدنا عمر رضي الله عنه و تسلط او بر اوضاع را به نمايش مي گذارد. همچنين ماجراي محمد فرزند عمرو بن عاص فاتح و استاندار مصر قابل اهميت است. در مدتي كه عمرو بن عاص استاندار مصر بود يكبار مسابقه اسب دواني برگزار شد. در اين مسابقه اسب محمد در دست يكي از سواركاران بود در جريان مسابقه يكي از اسبها كه شباهت زيادي به اسب محمد داشت از بقيه اسبها سبقت گرفت محمد كه در جمع تماشاچيان قرار داشت فكر كرد كه اسب اوست، لذا گفت: به پروردگار كعبه سوگند كه اسب من جلو افتاد. اما صاحب اصلي آن اسب كه مردي مصري بود، فرياد زد بخداي كعبه سوگند كه اسب من برنده شده است؛ محمد بن عمر از خشم تازيانه اي به آن مرد زد و گفت: بگير، من اشراف زاده هستم. آن مرد به حضرت عمر شكايت برد وي عمرو بن عاص و فرزندش را به مدينه احضار كرد و پس از محاكمه به مرد مصري گفت: اين تازيانه را بگير و اشراف زاده را بزن! و سپس به عمرو گفت: اي عمرو! از كي مردم را برده قرار دادي؛ حال آنكه از مادر آزاد متولد شده اند؟(۶)_______________ |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط ابونازنین |
|
|
زندگي حضرت ابوبكر صديق رضي الله عنه چون حضرت ابوبكر رضي الله عنه اولين متهم در كودتا عليه حضرت على رضي الله عنه است نا چاريم شخصيت آن حضرت را كمى بيشتر مورد بررسى قرار دهيم و به سابقه زندگى او بنگريم شايد با يافتن حسن يا سوء سابقه جوابى قانع كننده درله و يا عليه اين ادعا بيابيم . يكى از مهم ترين دلايلى كه باعث شده تا رسول خدا حضرت محمد را خيلى دوست بداريم اين است كه ايشان در ابتداء يكه و تنها در محيط خشن مكه براى نشر اسلام و هدايت مردم متحمل زحمات فراوان و طاقت فرسائى شدند اول خديجه به ايشان ايمان آورد و سپس حضرت ابوبكر . البته اهل تشيع مى گويد دوم على بود وسوم ويا چهارم يا شايد هم پنجم ابوبكر بود قبول است زياد فرق ندارد اما اين نكته نا گفته نماند كه حضرت على در خانه پيامبر بزرگ شده بود و 8 سال داشته اما ابوبكر دوست وهم عمر ايشان بودند .ايمان ابوبكر رضي الله عنه خيلى زياد بود وآنچه را كه پيامبر مى فرمود باجان دل مى پذيرفت يك روز رسول خدا ادعا كرد كه يكشب رفته به بيت المقدس واز آنجا رفته آسمان و آسمان هفتم را هم ديده و پس در عين شب بر گشته است به زمين . ابو جهل به تمسخر اين حرف را براى ابوبكر تعريف كرد او گفت آيا محمد صلي الله عليه وآله وسلم اينرا گفته ابوجهل خنده كنان گفت (بله اين ادعاى اوست) ابوبكرجواب داد (پس راست مى گويد ) اينگونه اعمال باعث شد كه او به لقب صديق مفتخر گردد از جمله كارهاى آن حضرت كه نشان دهنده خلوص ومحبت وارادت وى نسبت به آخرين فرستاده خداست تزويج دختر 9 ساله خويش به حضرت محمد كه آنزمان 50 ساله بودند است او دختر خود را وقتى به حضرت محمد بزنى داد كه آن حضرت درنهايت ضعف بودند و خطر از هر طرف ايشان را تهديد ميكرد و در آستانه فرار از شهر و ديار خود بودند . حضرت ابوبكر در تمام سختيها شريك و يار پيامبر بودند و آنگاه كه فرمان هجرت آمد همه مسلمانان از مكه رفتند تنها حضرت محمد ابوبكر و على باقى ماندند وقرار براين شد كه على كه خانواده متشخص ترى داشت در مكه بماند و خطر خوابيدن در جاى رسول الله را به جان بخرد و ابوبكر همراه آن حضرت هجرت كند و خطر تعقيب ددمنشان را پذيرا شود در اينجا دنباله سر گذشت ابوبكر را رها مى كنم تا اين نكته را بگويم كه اگر ما از فضايل على در اين كتاب چيزى ننوشتيم يا اندكى نوشتيم نه به آن معنى است كه اعتراف به قهرمانى على نداريم بلكه فقط به آن دليل است كه خوشبختانه در مورد اين صحابى جليل القدر با عالمان شيعه موافقيم وآنچه كه آنها بودن غلو مى گويند ، از عقايد مسلمه ما نيز هست . بارى ابوبكر با پيامبر همراه شد و كفار به تعقيب آنان پرداختند حضرت پيامبر و يار همراهش در غار ثور ماواء گرفتند اما كفار به مدد ره يابان تا به در غار نيز رسيدند در اين اثنا ابوبكر از خطرى كه او و پيامبر را تهديد ميكرد و قدم به قدم به آن دو نزديك مى شد حزين و غمگين شد پيامبر به او فرمود اندوه مخور كه خدابا ماست آيات قرآن ازواقعات فوق اينطور ياد ميكند .( إِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَينِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَهَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَى وَكَلِمَهُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ)سورة التوبة آية 40 ( اگر نصرت ندهيد پيامبر را (چه باك ) كه خدا ياريش داد و پيروزش گرداند هنگامى اخراج كردند او را كافران، وقتى دومى از دو نفرى بود كه د رغار بودند وقتى كه به يار خود گفت ( غمگين مشو كه خدا باماست ) پس نازل كرد خدا آرامش را بر او و ياريش كرد به لشكرى كه نديدند آن را و كلمه كافران را فروتر ساخت و سخن خدا همانا كه بلند وغالب است وخدا عزيز وحكيم است .) ازجمله (خدا باماست ) معلوم مىشود كه منظور پيامبر در آيه اين است كه ( اى ابوبكر خدا با من و تو ست ) و ميدانيم خدا ب اهمه است با كافرو با مسلمان مراقب همه است اما پيامبر در اينجا قصد ديگرى دارد او منظورش اين است كه ( اى ابوبكر ناراحت نباش چون خدا با من و توست ) يعنى الله با رحمتش با من و توست اگر به جاى ابوبكر حضرت على همراه پيامبر بود حتماً حالا بچه هاى كوچك شيعه اين آيه را حفظ ميكردند و كلمه ( الله معنا) ورد و شعار مذهب شيعه مى شد اما از نظر آنها بدبختى دراينجاست كه آيه درحق حضرت ابوبكر است پس بايد به طريقه اى ديگر تفسير شود پس علماى شيعه آمدند وگفتند ( ابوبكر ناقص الايمان بود زيرا ترسيد ) وبا طرفندى خاص كلمه حزن را در فارسى به ترس ترجمه كردند در حاليكه معنى درست آن درزبان پارسى حزن و غم و اندوه است و حق هم بود كه ابوبكر از شكست اسلام و پيروزى كفر و شهادت پيامبر و خودش حزين و اندوهگين شود اگر اين عيبى باشد متوجه پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم هم هست زيرا ايشان هم گاهى حزين مى شدند خداوند خطاب به او مى فرمايد . ( قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِي يقُولُونَ ) الانعام آية 33 (بدرستكه ميدانيم كه تو را اندوهگين مى سازد آنچه كه آنها مى گويند)اما براى كسى كه حزن را به ترس ترجمه مىكند لازم است گفته شود كه اولاً ازخدا بترسد وترجمه دقيق بنمايد وترجمه را تحريف نكند وثانياً حتى ترس هم درچنين لحظات گناه نيست فرشتگان خداوند(ج) به حضرت لوط ميگويند . ( وَلَمَّا أَنْ جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطاً سِيءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَقَالُوا لا تَخَفْ وَلا تَحْزَنْ إِنَّا مُنَجُّوكَ ) (العنكبوت:33) (و هنگاميكه فرستادگان ماپيش لوط آمدند تنگدل و اندوهگين شد بسبت آنها فرشتگان گفتند نه بترس ونه اندوهگين شو ما ترا نجات ميدهيم .) باقران جوابشان را داديم شايد گردن به حق فرود آرند . ابوبكر درمدينه نيز خدمات درخشانى انجام داد ودر كليه جنگها همراه پيامبر بود اول ايمان آورد وبعد هجرت كرد پس جهاد نمود وبه حق مشمول اين آيات است ( الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَهً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَهٍ مِنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُقِيمٌ ) سورة التوبة 20ـ22 ( كسانيكه ايمان آوردند وهجرت كردند وجهاد نمودند با مال وجان درراه خدا آنها داراى مرتبه اى بلند تر در نزد خدايند وآنها پيروز شدگان هستند خدايشان به آنها بشارت رحمت و خشنودى و باغهاى بهشت را ميدهد كه در آن نعمت جاودان مقيم هستند و خدا در نزد او پاداش بزرگ است .) ابوبكر علاوه بر اينها انفاق نيز مى نمود وقتى يكى از فاميلهاى فقيرش كه هميشه مورد لطف او بود و از او كمك مالى در يافت ميكرد عليه عايشه در ماجراى غوغاى منافقان شايعه پراكنى كرد ابوبكر قسم خورد كه ديگر به او كمك نكند اما اين آيات نازل شد . ( وَلا يَأْتَلِ أُولُو الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَالسَّعة أَنْ يؤْتُوا أُولِي الْقُرْبَى وَالْمَسَاكِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلْيعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ) (النور:22 ) (و نبايد كه قسم بخورند دارندگان مال مكنت از شما به اينكه به خويشاوندان و فقيران و مهاجران راه خدا چيزى ندهند بايد كه عفو كنند و در گذرند آيا دوست نداريد كه خدا از شما بگذرد و خدا غفور و رحيم است) ابوبكر وقتى اين آيه را شنيد . (الاتحبون ان يغفرالله لكم) ( آيا دوست نداريد كه خدا شما را بيامرزد ) گفت : چرا دوست داريم كه خدا مرا بيامرزد پس به كمك خود ادامه داد تامشمول رحمت خدا شود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط ابونازنین |
|
|
حضرت ابوبكر صديق رضي الله عنه نخستين جانشين پيامبر
لحظه اي حساس و سرنوشت ساز رسول خدا حضرت محمد در حالي به ديدار پروردگارش شتافت، كه هنوز اسلام در برابر اقيانوس بيكران جاهليت، ( با عقايد شركي، اخلاق حيواني و رفتارهاي وحشيانه) و جوامع فاسد و حكومتهاي ظالم و بيدادگر همچون جزيره اي كوچك بود. عربها تازه به اسلام گراييده بودند و در زندگي جاهلي پيشين خود به وحدت و انسجام تسليم شدن در برابر يك نظام، خوي نگرفته بودند. بنابراين، رحلت رسول خدا در چنين موقعيتي از حساس تر ين و سرنوشت ساز تر ين لحظات تاريخ اسلام و بزرگترين آزمايش براي امت اسلامي به شمار مي آمد. اديان بزرگ جهان قبل از اسلام كه پيروان آنها روزي مناطق وسيعي از دنيا را در اختيار داشتند، سرانجام طعمه ي انحراف و تحريف و دستخوش توطئه هاي داخلي و جنگهاي خارجي گرديده نابود شدند، به دليل اينكه بعد از رحلت پيشوايان نخستين آن اديان، جانشيني و بيان مقاصد و تعاليم آنها به افراد ضعيفي سپرده شد كه از اهداف و پايه هاي زير بنايي اديان ياد شده شناخت دقيقي نداشتند، يا عزم و اخلاصي كه براي جانشين يك پيشوا و بنيان گذار مذهب ضروري بود در آنها يافت نمي شد، يا اينكه از غيرت و شهامتي كه براي حفظ اصالت آن اديان و تعاليم آنها لازم بود برخوردار نبودند، يا حرص ثروت اندوزي و كسب مقام و قدرت در قلوب آنها ريشه دوا نده بود. در نتيجه، اين اديان و مذاهب قدرتمند در نظامها و فلسفه هايي كه براي نابودي آنها به وجود آمده بود، ذوب شدند يا اينكه با آنها طبق مصلحت روز به مصالحه و سازش تن دادند. آنان مذهب را به نفع حكام وقت مورد استفاده قرار دادند تا مذهب بتواند رضايت حكامي را كه به آن مي گرايند، جلب نمايد. اين حكام به جاي ترويج و نفع رساني به مذهب، بيشتر به بهره برداري از آن پرداختند، اديان بر همايي، بودايي و زردتشتي در پس از فقدان نخستين موسسان خود به چنين سرنوشتي دچار مدت كوتاهي شدند. مذهب يهود نيز با سرعت گرفتار تحريف و چنين تزويري شد، و مسيحست نيز پس از حضرت مسيح عليه السلام با همين فرجام مواجه گشت. مسلمين بعد از رحلت رسول الله با بحران بزرگي مواجه گشتند، بحراني كه راه گريزي از آن وجود نداشت و بايد روزي با آن روبرو مي شدند، زيرا ((شيوه و سنت الهي نسبت به امتهاي گذشته نيز چنين بوده و سنت الهي تغيير ناپذير است)) (احزاب:62 ) يگانه راه حل اين مشكل و چيره گشتن بر اين بحران بزرگ كه امت اسلامي با آن دست به گريبان بود، جز انتخاب خليفه و جانشيني كه داراي ويژگيهايي باشد كه به توفيق خدا بتواند دين را از تحريف و دستبرد، و امت اسلامي را از انحراف باز دارد؛ چيز ديگري نبود. حضرت علي مي فرمايد: (( در حكم خداوند و دين اسلام بر عموم مسلمين واجب است بعد از اينكه امام و پيشواي آنان مرد يا كشته شد... هيچ عملي انجام ندهند و به هيچ كاري دست نزنند و قدمي به جلو بر ندارند پيش از آنكه براي خودشان پيشوايي عفيف، دانشمند، خدا ترس و آشنا به قضا و سنت انتخاب نمايند تا در بين ايشان به حكومت بپردازند))( 1 ) |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط ابونازنین |
|
|
حکم کسی که برخی از اصحاب را دشنام میدهد که طعن در دينشان باشد مانند اینکه آنان را به کفر و یا فسق متهم نماید، در حالیکه جزو کسانی باشد که فضل و بزرگواریش به تواتر رسیده باشد (برخی از علماء این قید تواتر را مخصوص خلفا میدانند و برخی آنرا مخصوص ابوبکر و عمر، و برخی نیز هستند که میان کسانی که فضیلت آنان توسط نصوص متواتر و غیر متواتر ثابت شده، تفاوت میگذارند؛ و یا کسانی که نسبت کفر را به دشنامدهندگان خلفاء میدهند، معتقد هستند که تنها وقتی که سب به کفر نمایند میتوان آنان را کافر دانست، ولی دیگران میگویند هر سبی که طعن در دین باشد باعث کفر است). [1] (الشفا: قاضی عیاض 2/1109 تحقیق: البجاوي). |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط ابونازنین |
|
|
طلحه وزبيرهمسايگان رسول الله (ص) در بهشت
اينکه رسول اکرم صلى الله عليه وسلم تمام يارانش را از صميم قلب دوست مي داشت، هيچ شک و شبهه ايي در آن وجود ندارد، اما مي دانيم پدر و مادر در ميان فرزندان شان گاهي نسبت به بعضي انس و الفت بيشتري دارند تا بقيه. (سنـن تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرمزی- ج ۵ - ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط ابونازنین |
|
|
حکم سب امالمؤمنين عايشه -رضي الله عنها-
اما کسی که امالمؤمنین عایشه -رضي الله عنها- را به چیزی سب نماید که خداوند در قرآن او را تبرئه و پاکی او را اعلام نموده است، بدون خلاف کافر میشود. و بر این حکم ائمه بطور اجماع حکم نمودهاند بدون هرگونه اختلاف نظری!
|