شهادت سيدنا عمر فاروق رضي الله عنه
شهادت سيدنا عمر فاروق رضي الله عنه
حضرت فاروق اعظمرضي الله عنه به هيچ فرد ذمي بالغ اجازه ورود به مدينه نمي داد، تا اينكه يك بار مغيره بن شعبه كه استاندار كوفه بود در مورد غلامي صنعتگر بنام فيروز كه معروف به ابولؤلؤ بود، از وي اجازه ورود به مدينه خواست. فيروز برده اي مجوسي و ايراني بود و بعضي گفته اند نصراني بوده و اصليت او از «نهاوند» بوده است. روميان او را اسير كرده و از طريق آنان بدست مسلمين رسيده بود. هنگامي كه در سال بيست و يكم هجري اسراي نهاوند به مدينه آورده شدند، ابولؤلؤ با هركودكي كه برخورد مي كرد، دست بر سر او مي كشيد و در حال گريه مي گفت: عمر جگرم را آب كرد.
مغيره، ابولؤلؤ را –كه هم نجار و هم نقاش و هم آهنگر بود- براي كار آزاد گذاشته هر روز از او چهار درهم مي گرفت، به حضور خليفه آمد و از صاحب خود مغيره شكايت كرد كه روزي چهار درهم بر ذمه اش گذاشته كه سنگين است، از سيدنا عمر خواست كه مغيره را تحت فشار قرار دهد تا نسبت به تقيلل آن اقدام كند. سيدنا عمر از كسب و كارش پرسيد، جواب داد من كارهاي نجاري، نقاشي و آهنگري دارم، وي جواب داد چهار درهم در برابر اين حرفه هاي پر درآمد زياد نيست، از خدا بترس و با آقاي خود با نكويي رفتار كن. در ضمن سيدنا عمر تصميم داست كه مغيره را نيز در حق او سفارش كند. ولي جواب ايشان به مذاق ابولؤلؤ خوش نيامد و با قلبي پر از كينه و خشم آن جا را ترك گفت. خنجري دو لبه ساخت و با زهر آلوده كرد، سپس نزد هرمزان يكي از سرداران قديم ايراني رفت و به او گفت، به نظرت اين خنجر چطور است؟ هرمزان گفت: هر كس را با آن بزني خواهد مرد، بدين ترتيب توطئه اي ننگين توسط زرتشتيان ايراني آن زمان در حال شكل گيري بود كه بر اساس خشم و كينهي ملي و قومي و انتقام جويي شخصي، طرح ريزي شده بود.
عبدالحرمن بن ابو بكررضي الله عنه رزو شهادت سيدنا عمر گفت: ديشب، هرمزان و ابولؤلؤ و جفينه را ديدم كه به گوشه اي با هم بسيار سري و خصوصي گفتگو مي كردند، به محض اينكه مرا ديدند با سرعت از يكديگر جدا شدند و همچنين خنجري كه بوسيله آن سيدنا عمر به شهادت رسيده از دست يكي از آنها به زمين افتاد. به همين دليل بسياري از محققان مي گويند قتل عمر بر اساس برنامه اي از پيش طرح شده و سازش قبلي صورت گرفته كه مجوسيان ايراني و يهوديان با هم شريك بودند، و اينگونه حوادث از ملتهاي مغلوب كه كشورشان فتح شده و آزادي و سلطهي خود را كه در راه اغراض شخصي و نژادي بكار مي گرفتند، از دست داده اند، تازگي ندارد و جاي شگفتي نيست.
داستان شهادت سيدنا عمر رضي الله عنه از اين قرار بود كه در روز حادثه طبق معمول مسلمانان در صفوف منظم نماز قرار گرفتند حضرت عمر جلو رفت تا بعنوان امام، اقامهي نماز كند، لحظه اي پس از آنكه تكبير گفت، فيروز از پشت سر شش ضربهي پي در پي بر او وارد كرد و پا به فرار گذاشت و از چپ و راست، مسلمانان صف اول را با خنجر دو لبهي خود مجروح مي ساخت، بدينوسيله توانست سيزده نفر را مجروح كند. در اين هنگام عبدالرحمن بن عوفرضي الله عنه برنس(۱) ضخيم و سنگين خود را بر سر آن مجوسي انداخت. وقتي دستگير شد بلافاصله دست به خودكشي زد. عمر رضي الله عنه بر كف مسجد افتاد در حالي كه اين آيه قرآن بر زبانش بود كه: «و كان امرالله قدرا مقدورا»؛ كار خدا همواره حساب شده و روي برنامه دقيقي است.(۲) سيدنا عمر رضي الله عنه پرسيد قاتلم چه كسي است؟ جواب دادند: فيروز! فرمود: خدا را شكر كه قاتل من فردي است كه در حضور خدا، حتي با يك سجده كه براي خدا انجام داده باشد، نمي تواند با من طرح دعوا نمايد، يقين مي دانستم هيچ فرد عرب و مسلماني سوء قصدي نسبت به من نداشته است.(۳)سپس به پسرش عبدالله گفت: سلام مرا به ام المومنين عايشه رضي الله عنها برسان و بگو عمر كسب اجازه مي كند تا در كنار دو يارش (پيامبر و ابوبكر) دفن گردد، هنگام اجازه خواستن كلمه «امير المومنين» را بكار نبر، زيرا من از امروز به بعد امير مومنان نيستم. عبدالله وقتي به حضور عايشه رسيد متوجه شد كه ايشان نشسته و گريه مي كنند، عبدالله سلام و پيغام عمر را ابلاغ كرد، عايشه گفت: من در نظر داشتم اين محل را براي خود نگهدارم ولي عمر را بر خود ترجيح مي دهم. عبدالله بسوي پدر بازگشت، عمر مشتاقانه پرسيد چه خبر آوردي؟ عبدالله عرض كرد خبري كه شما را بسيار خوشنود مي گرداند، عمر گفت: الحمدلله اين بزرگترين آرزوي من بود، سپس به عبدالله توصيه كرد كه بعد از وفات مرا در تابوتي بگذاريد و بر در خانهي ام المومنين بايستيد و مجددا از او اجازه بخواهيد و بگوييد عمر اجازه مي خواهد اگر اجازه دادند مرا در كنار پيامبر صلي الله عليه وسلم و ابوبكر به خاك بسپاريد و الا به گورستان عمومي مسلمين برگردانيد، زيرا مي ترسم اجازه او بخاطر رعايت مقام و موقعيت من بوده است. وقتي جنازه وي را براي دفن بدوش كشيدند مسلمين چنان دچار اندوه شدند كه گويا هرگز قبلا به چنان مصيبتي گرفتار نشده اند، چون به در خانه رسيدند در آنجا توقف نموده و اجازه خواستند. ام المومنين فرمود: ادخل بسلام (به سلامتي وارد شو) و بدين ترتيب در محلي كه خداوند مي خواست در كنار پيامبر صلي الله عليه وسلم و ابوبكررضي الله عنه دفن گرديد.(۴)
نويسندهي شيعه دكتر سيد امير علي در كتاب معروفش «تاريخ عرب و اسلام» در اين مورد مي نويسد: «كانت وفاة عمر خسارة فادحة و حادثة كبيرا للاسلام»(۵)؛ وفات عمر صدمه و فاجعه بزرگي براي اسلام بود.
[نيز در كتاب ديگرش «روح اسلام» مي نويسد: عمر بعد از اسلام آوردن يكي از سنگرهاي ايمان شد.(۶) و مرگ اين مرد بزرگ به دست يك قاتل، بدون شك فقداني براي حكومت (اسلامي) بود.(۷) دومين جانشين رسول اللهصلي الله عليه وسلم در بيست و ششم ذي الحجه سال 23 هجري در عمر شصت و سه سالگي ضربت خورد و سه روز بعد از سوء قصد درگذشت و در روز شنبه اول محرم پيكر پاكش به خاك سپرده شد. دوره خلافت پر بارش ده سال و شش ماه و چهار روز بود.
____________________
(۱) لباس كلاه دار از پيراهن و باراني و غيره (مترجم به نقل از فرهنگ بزرگ جامع نوين)
(۲) ابن سعد، طبقات ج1ص252*253 و كتب تاريخ
(۳) اسد الغابه ج4ص47
(۴) ابن سعد ج1ص244
(۵) (دائرة المعارف ج2ص230 در شرح زندگي ابولؤلؤ)
(۶) روح اسلام ص46 انتشارات آستان قدس 1366ه(
(۷) همان منبع ص259