رمضـــــــــــان

حلول ماه مبارک رمضان مبارک

گذری بر زندگی حضرت علی (ع)

علي رضي الله عنه چهارمين جانشين پيامبر اكرم صلي الله عليه وسلم

علي بن ابي طالب بنا بر قول صحيح ده سال قبل از بعثت به دنيا آمد. ابن سعد مي گويد: علي در قرن ششم ميلادي سي سال بعد از عام الفيل پس از گذشت دوازده شب از ماه رجب به دنيا آمد.

علي تحت كفالت رسول خدا

طبري با سند در تاريخ «الامم والملوك» به نقل از مجاهد مي گويد: يكي از نعمتهاي خداوند بر علي بن ابي طالب كفالت و سرپرستي پيامبر بر وي بود. سبب ظاهري آن اين بود كه قريش با بحران اقتصادي شديدي مواجه شدند، ابوطالب كه مردي عيالمند بود شرايط زندگي برايش سخت گشت، پيامبر به عمويش عباس كه از ساير بني هاشم زندگي بهتري داشت گفت: برادرت ابوطالب مردي عيالمند است، مناسب است در اين موقعيت دشوار بار او را سبك كنيم من يكي از فرزندانش را به نزد خود مي برم تو هم يكي را پيش خود ببر عباس با پيشنهاد پيامبر موافقت كرد بنابر اين نزد ابوطالب رفتند و از او خواستند كفالت فرزندانش را تا رفع اين بحران به آنان بسپارد. ابوطالب گفت: عقيل را براي من بگذاريد و هركدام را مي خواهيد ببريد؛ آنگاه رسول خدا علي را و عباس جعفر را به خانه خود بردند.

 

اسلام آوردن علي

ابن اسحاق مي گويد: روزي رسول خدا و همسرش خديجه مشغول نماز بودند كه علي متوجه آنان شد و از پيامبر پرسيد اين چه عملي است كه شما انجام مي دهيد؟ رسول خدا فرمود: اين همان دين برگزيده خداست كه پيامبرانش را بدان مبعوث نموده است و از تو نيز مي خواهم كه تنها خداي يگانه را پرستش كني و به لات و عزي كفر ورزي؛ علي گفت: اين چيز جديدي است كه قبلا نشنيده ام، در اين باره با پدرم مشورت مي كنم. رسول خدا كه نمي خواست قبل از دعوت عمومي رازش آشكار گردد به علي گفت: اگر تو ايمان نمي آوري پس اين راز را پنهان نگه دار.

علي آن شب را پشت سر گذاشت خداوند در قلبش حقانيت اسلام را آشكار نمود. صبح روز بعد اول وقت نزد پيامبر حاضر شد و اسلام خود را عرضه داشت، و از آن پي در خفا و پنهاني به همراه رسول خدا مي رفت (و با او نماز مي خواند) و اسلام خود را (بنا بر راهنمايي پيامبر) آشكار نساخت

هجرت

دعوت قريش و ساير قبايل به سوي اسلام، همچنان ادامه داشت و از سوي ديگر مخالفت و دشمني قريش رو به افزايش بود، تا اينكه مسلمانان را تحريم اقتصادي نموده و در شعب ابي طالب مجبور به پناهندگي كردند. جعفر بن ابي طالب وعده زيادي از مسلمين به حبشه هجرت كردند. رسول خدا براي دعوت اهل طائف به آنجا رفت ولي مورد آزار و شكنجه قرار گرفت. حمزه بن عبدالمطلب و عمر بن خطاب و كساني كه خداوند نظر لطفي به آنها داشت به اسلام گرويدند. ابوطالب و خديجه، دو مدافع و پشتيبان رسول خدا از دنيا رفتند، آزار قريش به مسلمين و پيامبر شدت گرفت و هرچه در توان داشتند براي خاموش كردن شعله هاي فروزان دعوت حق به كار مي بردند.

اوس و خزرج ـ كه دو قبيله بزرگ قحطان بودندـ به اسلام گرويدند، بيعت عقبه اول و دوم واقع شد و اسلام در مدينه انتشار يافت. پيامبر به اصحاب خود فرمان داد تا به يثرب (مدينه منوره) هجرت كنند مسلمانان گروه گروه به مدينه هجرت كردند تا جايي كه در مكه جز رسول خدا و علي و ابوبكر و چند تن ديگر از زندانيان و ضعيفان، كسي ديگر باقي نماند. از آن سو قريش احساس خطر كردند كه به زودي رسول خدا نيز به مسلمانان در مدينه مي پيوندد و در آنجا قدرت بزرگي تشكيل خواهد داد.

سرانجام سران قريش در «دار الندوه» تشكيل جلسه دادند و به توافق رسيدند كه از هر قبيله يك جوان شجاع و نيرومند انتخاب كنند و همه يك باره بر پيامبر حمله نمايند و او را از پاي در آورند تا بدين گونه خون او در ميان همه قبايل تقسيم شود و فرزندان عبد مناف نتوانند با تمام قبايل به مبارزه برخيزند و ناچار به گرفتن ديه و خون بهاي او راضي شوند؛ بدين ترتيب مصمم شدند تا نقشه شوم خود را اجرا كنند.

مشركان منتظر فرا رسيدن شب بودند تا تصميم خود را عملي كنند از آن سو خداوند پيامبرش را از اين توطئه آگاه ساخت آن حضرت به علي بن ابي طالب فرمود: «امشب تو در بستر من بخواب و همان چادري كه من هنگام خواب بر خود مي پيچيدم تو نيز بر خود بپيچ و مطمئن باش كه اينان به تو آزاري نخواهند رساند». اين كار آسان و ساده نبود و كسي كه از ايمان قوي و محبت رسول برخوردار نباشد و به گفته و وعده پيامبر اطمينان كامل نداشته باشد و خود را براي فدا ساختن آماده نكرده باشد، هرگز چنين كاري از او ساخته نيست و در آن بستري كه خطرها گرداگرد آن را فرا گرفته اند هرگز چشمانش را خواب نمي برد.

علي از شدت فشار قريش و جو اختناق آگاه بود و مي دانست اگر مشركين پيامبر را نيابند براي تسلي خاطر خود او را خواهند كشت، امام علي همه اين تصورات را ناديده گرفت و با آرامش خاطر بر بستر رسول خدا خوابيد.

مشركان در مقابل درب خانه پيامبر گرد آمدند و آمده اجراي نقشه شوم خود بودند؛ در اين هنگام آن حضرت مشتي خاك برداشته و به طرف آنان پاشيد و از خانه خارج شد خداوند بر چشمان آنان پرده افكند كه ايشان را نديدند، وي همچنان كه خاك بر سر مشركان مي پاشيد آيات اول سوره يآسين تا «فاغشيناهم فهم لا يبصرون» را تلاوت مي كرد.

پيامبر بدان سو كه ماموريت داشته حركت كرده از نظرها ناپديد شد؛ نا آگاه رهگذري از پيش كفار گذشته و به آنها گفت: به انتظار چه كسي در اينجا نشسته ايد؟ گفتند: به انتظار محمد! رهگذر گفت: خدا نوميدتان گرداند، بخدا او از خانه خارج شد و به دنبال كار خود رفت. از اين رو آنان به تفحص پرداخته از كناره در به داخل نگاه كردند، ولي چون علي در جاي آن حضرت خوابيده و چادر مخصوص آن حضرت را بر سر كشيده بود ترديدي نداشتن كه او شخص پيامبر است، اين مطلب سبب شد تا آنان تا صبح در همانجا به انتظار خروج پيامبر بمانند چون صبح شد و علي از بستر برخاست خجل گشته و ناكام برگشتند

حضرت رسول اكرم از آنجا نزد ابوبكر صديق رفت  و فرمود: خداوند متعال به من اجازه هجرت عنايت فرمود؛ ابوبكر بي درنگ عرض كرد «الصحبة»؛ تو همراه من هستي. اشك شوق از شدت خوشحالي از چشمان ابوبكر جاري شد، سپس دو شتر سواري را كه از قبل براي چنين روزي آماده كرده بود به پيامبر تقديم كرد.

 

حضرت رسول اكرم و ابوبكر صديق

مخفيانه از مكه خارج شدند و به سوي غار ثور رفتند. حضرت ابوبكر به فرزندش عبدالله سفارش كرد كه واكنش اهل مكه را در مورد آنها زير نظر بگيرد و به عامر بن فهيره دستور داد كه گوسفندانش را در روز بچرخاند و شب نزد آنها بياورد و به دخترش اسماء نيز توصيه كرد كه به آنها غذا برساند.

علي سه روز در مكه ماند و سپس به سوي مدينه رهسپار شد، وي شب را مي پيمود و روز در جايي خود را پنهان مي كرد و سرانجام در نيمه ماه ربيع الاول در محل قبا به پيامبر اكرم پيوست

پيوند برادري در مدينه

در كتاب طبقات الكبري اثر ابن سعد و همچنين تاريخ ابن كثير آمده است كه: رسول خدا بين علي بن ابي طالب و سهل بن حنيف پيوند برادري برقرار نمود،اما ابن اسحاق و ديگر سيره نويسان آورده اند كه رسول خدا خود با علي عقد اخوت بست؛ امام شاه ولي الله دهلوي همين روايت را ترجيح داده است.

ازدواج علي با فاطمه (رضي الله عنها)

در سال دوم هجرت رسول خدا دخترش فاطمه را به ازدواج علي در آورده و به فاطمه گفت: عقد نكاح تو را با محبوبترين فرد اهل بيت خودم بستم.در كتاب مسند علي حديث مفصلي پيرامون خواستگاري فاطمه دختر رسول خدا آمده است؛ در آنجا علي مي گويد: تصميم گرفتم كه از دختر رسول خدا خواستگاري كنم، باز به خود گفتم اين چگونه ممكن است در حالي كه من چيزي ندارمسپس رابطه و محبت پيامبر نسبت به خودم را ياد آور شدم و به خود جرأت دادم و از او خواستگاري كردم، پيامبر فرمود: آيا چيزي داري؟ گفتم خير! سپس فرمود: زره حطمي كه فلان روز به تو دادم كجاست؟ گفتم آن نزد من موجود است؛ فرمود: آن را (به عنوان مهريه) به فاطمه بده.{در برخي از كتب شيعه آمده است كه علي اين زره را در برابر چهارصد درهم به حضرت عثمان فروخت، چون علي پول را تحويل گرفت، حضرت عثمان زره را دوباره به او هديه داد. وقتي علي ماجرا را براي رسول اكرم بيان نمود آن حضرت براي عثمان دعاي خير كرد، سپس مقداري از آن پول را به حضرت ابوبكر داد كه براي فاطمه وسايل مورد نياز را خريداري كند.}

جنگ خيبر و جوانمردي علي

در آخر ماه محرم سال هفتم هجرت جنگ خيبر روي داد، در اين جنگ جوانمردي شير خدا و جايگاه او نزد خدا و رسولش بيش از پيش آشكار گشت و خداوند به دستور او خيبر را كه از نظر موقعيت جنگي و استراتژيكي بسيار مهم بود، فتح نمود.

علي وقتي به قلعه قموص رسيد، مرحب پهلوان مشهور يهود در حالي كه رجز مي خواند براي مبارزه بيرون آمد؛ علي و مرحب دو ضربه شمشير رد و بدل كردند، آنگاه علي ضربه اي به او زد كه شمشير و كلاه آهنين و سر او را شكافت و تا به دندانهايش پيش رفت و بدينسان قلعه فتح شد.

در كتاب مصنف ابن ابي شيبه با سندش از ليث روايت شده كه امام محمد باقر گفت: جابر برايم روايت كرده كه علي روز خيبر درب دژ را بلند كرد تا مسلمين بالا رفتند و آنرا فتح نمودند، اين درب چنان سنگين بود كه پس از آزمايش معلوم شد كه آن را كمتر از چهل نفر نمي توانند بلند كنند.

نيابت از جانب رسول الله و فروتني

در سال نهم هجري حج فرض شد، رسول خدا حضرت ابوبكر را امير و سرپرست حجاج مقرر فرمود تا با آنها حج را اقامه كند، تا آن زمان هنوز مشركان (همراه با مسلمين) به شيوه جاهلي خويش حج را ادا مي كردند حضرت ابوبكر با مسلمانان كه سيصد تن بودن حركت نمود.

پس از حركت وي پيك وحي سوره برائت را بر پيامبر فرود آورد، آن حضرت علي را به حضور خواست و فرمود: آيات نخستين سوره برائت را بگير و در روز نحر (عيد قربان) هنگامي كه مردم در منا گرد هم مي آيند قرائت كن و به آنها ابلاغ كن كه هيچ كافري به بهشت وارد نخواهد شد و پس از اين سال هيچ مشركي حج نگذارد و هيچ برهنه اي خانه خدا را طواف نكند و هر كس با پيامبر خدا عهد و پيماني دارد، آن پيمان تا پايان مهلت خود دراي اعتبار است.

علي بر شتر پيامبر موسوم به «عضباء» سوار شد و راه مكه را در پيش گرفت تا به حضرت ابوبكر رسيد حضرت ابوبكر از او پرسيد آيا براي انجام مأموريتي آمده اي يا اينكه امارت و سرپرستي حجاج به تو سپرده شده است؟ علي گفت: براي انجام ماموريتي آمده ام سپس آن دو به راه خود ادامه دادند مردم به سرپرستي حضرت ابوبكر مراسم حج را انجام دادند، چون روز نحر (دهم ذي الحجه) فرار سيد آنگاه علي در ميان مردم ايستاد و آنچه را پيامبر به فرموده بود به مدم ابلاغ كرد.

حجة الوداع و خطبه خدير خم

علي در حجة الوداع در حالي كه از نجران (يكي از شهرهاي يمن) باز مي گشت خود را به پيامبر رسانيد تا در ركاب آن حضرت مناسك حج را انجام دهد. در اين حج رسول خدا يكصد نفر شتر براي قرباني به همراه داشت شصت و سه شتر ره به دست خويش نحر كرد (اين تعداد برابر با سالهاي عمر ايشان بود) و سپس به علي فرمود كه باقي مانده را از جانب وي گلو ببرد (نحر كند) و بدين ترتيب يكصد قرباني كامل شد.

بعد از آن كه رسول الله سه روز ايام تشريق را در منا گذرانيد رهسپار كعبه شد و طواف وداع را انجام داد و سپس به مدم فرمان داد كه به خانه هاي خود برگردند و خود با همراهانش به سوي مدينه حركت كرد. چون به خدير خم رسيد خطبه اي ايراد نمودو در آن خطبه فضايل علي را بر شمرد و فرمود:

«من كنت مولاه فهذا علي مولا اللهم وال من والاه و عاد من عاداه»هر كس مرا دوست دارد علي را نيز دوست داشته باشد خدايا هر كه با او دوستي كند او را دوست بدار و هر كه با او دشمني كند او را دشمن بدار.

انگيزه ايراد اين خطبه {از ديدگاه اهل سنت و بنا بر مستندات متواتر تاريخي} اين بود كه بعضي از مردم بر علي انتقاداتي داشتند و او را مورد ملامت قرار داده بودند؛ همچنين عده اي از سپاهياني كه در يمن با او همراه بودند به علت اجراي عدالت در اموري كه آنان به گمان خود آن را ظلم و اجحاف و بخل مي پنداشتند، در مورد ايشان سخنان نادرستي بر زبان آوردند در صورتيكه كه حق با علي بود و اعتراض آنان موردي نداشتدر كتابهاي معتبر تاريخ آورده اند كه چون علي براي حجة الوداع از يمن حركت كرد تا خود را به پيامبر برساند يكي از يارانش را براي فرماندهي سپاه به جانشيني خود برگزيد و پيش از آنان خود را به مكه نزد پيامبر رساند؛ آن مردم لباسهايي را كه علي از يمني ها به غنيمت گرفته بود بين همراهان خود تقسيم كرد. چون سپاهيان نزديك مكه رسيدند علي به استقبال آنها رفت وقتي لباسها را بر تن آنها ديد دستور داد تا همگي لباسها را از تن بيرون كنند. اين جريان و همچنين دو جريان ديگر در مورد غنايم كه در يمن پيش آمده بود موجب دلگيري آنان شد و در اين باره به پيامبر شكايت بردند. از اينجا بود كه رسول خدا براي شكستن جوي كه عليه علي پيش آمده بود و در آن جمع كه علي و سپاهيانش حضور داشتند سخناني ايراد فرمودند و آنان را از ناراضگي و بدبيني از علي بر حذر داشتند. ابن ثير اضافه مي كند كه: پيامبر چنين نيز فرمود: «اي مردم از علي گلايه نكنيد كه او در راه خدا و براي خدا از همه سخت گيرتر است».

ابن كثير مي گويد: هنگامي كه پيامبر عليه السلام از انجام مناسك حج فراغت يافت و به مدينه بازگشت در بين راه در مكاني به نام غدير خم زير درختي روز يكشنبه هجدهم ذي الحجه توقف نمود و خطبه اي ايراد فرمود، در آن خطبه در مورد مطالب زيادي سخن گفت و همچنين در باره امانت، عدالت و صفات نيكوي علي و قرابت وي با پيامبر سخن راند و با اين سخنان با كدورتي كه در قلوب عده اي نسبت به علي پيش آمده بود پايان داد.

سپس ابن كثير به تجزيه و تحليل احاديث وارده پرداخته مي گويد: احاديث صحيح و غير صحيح در اين مورد با هم آميخته است و شيوه اكثر محدثين بر آن بوده كه هر روايتي در مورد يك موضوع يافته اند بدون بررسي و جدا نمودن صحيح از ضعيف آن را نقل كرده اند.

بيعت علي با ابوبكر

رسالت پيامبر اسلام پايان يافت؛ ماموريت تبليغ دين و تصويب شريعت و قانون الهي به پايه تكميل رسيد؛ خداوند ديدگان پيام آورش را با دخول دسته جمعي و گروهي مردم در دين اسلام خنك گردانيد؛ آثار و علايم گسترش دين در جهان نمايان گشت، و رسول خدا به وفاداري مرداني كه در آغوش خويش پرورده و زير نظر مستقيم خود تربيت نموده بود اطمينان كامل پيدا كرد و يقين نمود كه آنان وفاداري خود را نسبت به اين دين ثابت خواهند كرد و با بهره گيري از غيرت ديني اصالت دين را حفظ نموده و تعليم آن را به اجرا خواهند گذاشت. آنگاه خود را براي لقا و ديدار خداوند سبحان آماده ساخت خداوند نيز ديدار او را دوست داشت؛ سرانجام رسول خدا در روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول سال يازدهم هجرت به ديدار پروردگارش شتافت.

مسلمين پس از رحلت پيامبر اسلام با حضرت ابوبكر به عنوان نخستين جانشين آن حضرت بيعت كردند. در اين مورد كه بيعت علي با ايشان چه زماني صورت گرفت روايات مختلفي وجود دارد. حافظ ابوبكر بيهقي از ابوسعيد خدري روايتي نقل كرده است كه حاكي است علي در همان روزهاي نخستين بيعت كرده است.

ابن كثير پس از نقل اين روايت مي گويد: از اين روايت ثابت مي شود كه علي در اولين يا دومين روز رحلت پيامبر بيعت كرد و صحيح هم همين است زيرا علي همواره با سيدنا ابوبكر بوده و در تمام نمازها پشت سر او حضور داشته است.

پرفسور امير علي نويسنده و انديشمند شيعه مي نويسد:

«علي با علو طبع و فداكاري هميشگي خود نسبت به اين دين و با نگراني بسيار از اينكه كوچكترين اختلافي در ميان اصحاب آموزگار بروز نكند، بي درنگ با ابوبكر بيعت كرد.»

آزمون علي و پايداري او

در اين مورد علي با مشكلي مواجه شد كه خير خواهي او نسبت به اسلام  و مسلمين و اخلاص او در بيعت با ابوبكر را مورد آزمايش قرار داد، ولي وي با استقامت و پايداري ثابت نمود كه از خود خواهي و تعصبات قبيله اي جاهلي مبرا و پاك است. ابن عساكر به نقل از سويد بن غفله آورده است كه يكي از بزرگان قبيله قريش به علي و عباس رضي الله عنهما گفت چه دليل دارد كه امر خلافت به ضعيف ترين تيره قريش واگذار شده است اگر شما بخواهيد مدينه را از سواران مسلح و مردان جنگي پر خواهم كرد. علي در پاسخ گفت: بخدا سوگند من خواهان چيزي نيستم، اگر ابوبكر را شايسته اين كار نمي دانستيم هرگز خلافت را به او واگذار نمي كرديم.

نيز ابن ابي الحديد شارح نهج البلاغه مي افزايد: وقتي فضل فرزند عباس گفت: اي بني تميم، شما خلافت پيامبر را تصاحب نموديد در حالي كه حق ما بود نه شما، و نيز يكي از فرزندان ابولهب بن عبدالمطلب بن هاشم در اين مورد شعري سرود، اما چون علي مطلع شد كسي را به سوي آنان فرستاد و از اين كار منع كرد و گفت: «سلامة الدين احب الينا من غيره»حفظ سلامت دين براي محبوبتر از هر چيز ديگر است.

يعقوبي مورخ معروف شيعه روايت كرده است كه عتبه فرزند ابولهب گفت: «فكر نمي كردم امر خلافت از بني هاشم و بخصوص از ابوالحسن خارج شود» علي وقتي اين جمله را شنيد عتبه را به شدت توبيخ و منع فرمود.

<<<<ادامه دارد>>>>>

حكايت اسلام آوردن روزلين روشبروك

نام من رقيه مقصود است، البته قبل از تشرف به اسلام نامم روزلين روشبروك بود. در شهر كنت در جنوب انگلستان بدنيا آمدم. هم اكنون نيز مدير قسمت پژوهشهاي اسلامي در دبيرستان پسرانه در شهر «هل» مي باشم. يك ازدواج ناموفق با مردي شاعر بنام «جورج كيندريك» داشتم كه دو فرزند هم از او دارم، اما بعد از بيست و سه سال طلاق گرفتم. بعد از آن بود كه به اسلام مشرف شدم و با فردي مسلمان ازدواج كردم. از وقتي به خاطرم هست پدر و ماردم را مقيد به دين نيافتم، اما آنها مرا به مدرسه اي فرستادند كه تحت نظر مستقيم كليسا اداره مي شد تا با مبادي دين مسيحيت آشنا شوم و ارتباط ناگسستني با آن پيدا كنم. واحد تعليمات ديني در مدرسه از محبوبترين واحدهاي درسي برايم بشمار مي رفت، به خاطر همين نيز فارغ التحصيل رشته علوم ديني از دانشگاه شهرمان مي باشم. در مدرسه با پسرها هيچ ارتباطي نداشتم اما وقتي وارد دانشگاه شدم كمي منحرف شدم، سيگار مي كشيدم مشروب مي خوردم و در جلسات رقص و پايكوبي شركت مي كردم، حتي دوست پسر هم داشتم. وقتي كه از دانشگاه فارغ التحصيل شدم با جورج كه يكي از همكلاسيهايم در دانشگاه بود ازدواج كردم، با اينكه بيست و سه سال از ازدواجمان مي گذشت اما هرگز در زندگي احساس خوشبختي نمي كردم، سرانجام نيز به بهانه اينكه نمي توانيم همديگر را درك كنيم طلاق گرفتم. بعد از آن براي اينكه بتوانم اجاره خانه ماهيانه ام را بپردازم تصميم گرفتم چند باب از اتاقهاي خانه ام را به  دانشجويان كه در بين آنها دانشجويان مسلمان نيز بودند، اجاره بدهم. البته بخاطر رشته اي كه در دانشگاه خوانده بودم و تدريس مي كردم كم و بيش با اسلام به عنوان يك دين آشنايي داشتم. اما براي اولين بار بود كه اسلام را بصورت عملي از دانشجويان مسلماني كه در خانه ام زندگي مي كردند ديدم. با آنها احساس آرامش و امنيت مي كردم زيرا آنها نه اهل دزدي بودند و نه اعمال خلاف و منافي عفت از آنها سر مي زد. هر وقت كه با آنها صحبت مي كردم به چيزهاي بيشتري در مورد اسلام دست مي يافتم. اهميتي كه آنها براي نظام خانواده و شرف و پاكي و دوري از آلودگيها قايل بودند مرا به ياد نظام اجتماعي و رفتار مردم انگلستان در پنجاه سال پيش مي انداخت كه چقدر در آن زمان صميمي تر و پيوندهاي ناگسسته تري با هم داشتند. هر چقدر با اسلام تماس بيشتري پيدا مي كردم آن را بيشتر درك مي كردم  و اعتقادم به آن راسختر مي شد. همچنين مي دانستم اسلام تمام ارزشهايي را كه حضرت مسيح به پيروانش دستور داده اند حمايت مي كند و حضرت عيسي مسيح را پيامبري بزرگ از جانب خدا مي داند، ساده تر بگويم اسلام حضرت مسيح را به عنوان پسر خدا قبول ندارد بلكه او را يكي از پيامبران الوالعزم به شمار مي آورد، درست همانند حضرت محمد كه او را نيز از پيامبران الوالعزم مي شمارد. هر وقت به كليسا مي رفتم احساس نامرئي مرا به سوي اسلام فرا مي خواند، در پايان هم دريافتم كه حتما بايد از آييني در اين دنيا پيروي كنم كه زندگيم را تنظيم كند به خاطر همين دانشجويان مسلمان را به اتاق نشيمن دعوت كردم و روبروي همه آنها شهادتين را ادا كردم، احساس عجيب ولي زيبا بود، حس مي كردم بعد از مدتها به خانه ام برگشته ام. بعد از اسلام آوردنم بايد خيلي چيزها را از زندگي حذف مي كردم يا تغيير مي دادم، بايد از نوشيدن شراب، خوردن گوشت خوك و خيلي چيزهاي ديگر دست مي كشيدم، در حقيقت بايد سبد خريدم را تغيير مي دادم. گوشتي كه مي خريدم بايد حلال مي بود، حتي بايد به تركيبات مندرج روي قوطي هاي كنسرو نيز دقت مي كردم تا مبادا محتوي روغن حيواني از نوع روغن خوك نباشد. همچنين با حجاب و لباس بلند و محتشم از خانه بيرون مي آمدم، بخاطر همين بايد از شر تمام لباسهاي قديمي ام خلاص مي شدم، بنابراين تام آنها را به موسسه خيريه اوكسفام بخشيدم. براي من پوشيدن لباسي كه تمام بدنم را بپوشاند هيچ اشكالي نداشت اما باور بفرماييد براي يك زن انگليسي مشكل است كه موهايش را فداي حجاب كند.

قبل از مسلمان شدنم هميشه به موهايم مي رسيدم، هر وقت لازم مي ديدم به آرايشگاه مي رفتم تا موهايم را آرايش كند تا از جامعه عقب نمانم، اما با گذاشتن حجاب ديگر ديدم اين كار ضرورتي ندارد، البته در ابتدا زياد با حجاب راحت بنودم اما كم كم عادت كردم تا اينكه به جايي رسيدم كه از آن لذت مي برم. بر عكس جامعه غربي، اسلام به زن امنيت و حمايت مي بخشد. مسلمانان، زن را تحت فشار قرار نمي دهند تا زينت و آرايشش را نشان دهد، يعني تا وقتي كه از لباس محتشم پوشيده است هيچ گونه انتقادي بر او وارد نيست. بعد از اسلام اسم خود را به اسم زيباي رقيه تغيير دادم، البته مجبور نبودم، اما شور مسلماني باعث شد آن را هم عوض كنم. تلفظ اسمم براي مادرم كمي مشكل است به خاطر همين از روز اول تا الان مرا به نامرز صدا مي زند. او و پسرم در ابتدا مرا نسبت به حضرت مسيح خائن مي دانستند، اما وقتي اطلاعات بيشتري از اسلام بدست آوردند، با اسلام آوردنم كنار آمدند. در مسافرتي به پاكستان به منظور تحقيق در مورد كتابي كه واقعا براي تاليف آن دچار مشكل شده بودم، با وارث آشنا شدم و بعد همين آشنايي منجر به ازدواجمان گرديد. ازدواج ما در ماه مبارك رمضان بود يعني ماهي كه در طول روز خوردن، آشاميدن، جماع كردن و … حرام مي باشد و اين بار براي دو نفر تازه عروس و داماد كمي مشكل به نظر مي رسد. در هنگام جنگ بوسني وارث بسياري از پناهندگان بوسنيايي كه به شهرمان آمده بودند را به خانه مي آورد و فكر مي كرد من هم از اين كار خوشحال مي شوم ولي كمي برايم خسته كننده بود، چون تمام كاهاي خانه بر عهده من بود و وارث هيچ دخالتي در كارهاي خانه نداشت. ولي بايد يك چيز را اعتراف كنم كه مسلمانان همواره در ياري رساندن به مردم و همكيشان خود در زمان سختيشان آماده اند. تفاوتي كه بين ازدواج در اسلام و ازدواج در جوامع غربي وجود دارد، اين است كه در اسلام شايد صد درصد از وضعيت راضي نباشيد، اما بايد اين زندگي را دوام و قوام ببخشي و به زندگي خود ادامه دهي در حاليكه در جوامع غربي يك اختلاف كوچك تبديل به طوفاني مي شود كه زندگي انسان را نابود مي سازد. بعضي مواقع شيطان مرا وسوسه مي كند و هوس رفتن به بازار و نوشيدن شراب مي كنم، اما فورا اين كار را از ذهن خود طرد مي كنم و از شيطان به خداي بزرگ پناه مي برم. اسلام باعث تغيير اساسي در زندگيم شده است و باعث شده است كه زندگيم معني و مفوم جديدي بيابد و هيچ تناقضي بين اينكه انگليسي هستم و مسلمان شده ام وجود ندارد. و پيش بيني مي كنم در بيست سال آينده انگليسيهاي مسلمان با تعداد مهاجرين در انگلستان برابر شود. با اسلام احساس مي كنم نه تنها به عقب باز نگشته ام بلكه آزادي كاملم را بدست آورده ام.

حكايت اسلام آوردن يك خبرنگار زن انگليسي

در روزهاي پس از واقعه 11 سبتامبر 2001 ميلادي كه آمريكا آماده حمله به افغانستان مي شد. خبر دستگيري يك خبرنگار زن انگليسي بنام جون ردلي در افغانستان توسط حكومت طالبان. يكي از تيترهاي مهم اخبار جهان شد.

وي گرچه خود را با چادر و برقعه زنان افغاني پوشانده بود و سوار بر قاطري وارد خاك افغانستان شده بود ولي مورد شناسايي ماموران طالبان قرار گرفت و دستگير شد.

پس از يك سال بار ديگر خبري در مورد اين خبر نگار از رسانه ها در دنيا منتشر شد و اين بار خبر، خبر رهايي و آزادي او از قيد ضلالت و مشرف شدن او به اسلام بود. يكي از مجلات آمريكايي پس از اسلام آوردن با وي مصاحبه اي انجام داد، ايشان با بيان چگونگي روي آوردن به اسلام، گفت كه شايد براي بسياري خبر اسلام آوردن من قابل هضم نباشد.

در پاسخ به اين سوال كه چرا به دين اسلام روي آوردند؟ جونردلي گفت: «پس از دستگيري، طالبان مرا پيش امام مسجدي بردند و قبول اسلام را به من پيشنهاد كردند. من فكر كردم كه اگر پيشنهادشان را بپذيرم خيال مي كنند كه استقلال راي ندارم و اگر نپذيرم، از مخالفين اسلام قلمداد مي شوم. نهايتا وعده كردم كه پس از آزادي، در لندن به مطالعه و بررسي اسلام و قرآن بپردازم؛ حسب وعده پس از آزادي به تحقيق و بررسي پرداختم. پس از پايان تحقيق، قدرت روحي و رواني عجيبي در خود احساس كردم و حقايقي كه در نتيجه اين تحقيق وبررسي به آنها پي برده بودم تاثير شگرفي بر من گذاشت.

سئوال: چه بعدي از اسلام شما را تا اين حد شيفته و مجذوب كرد؟

جواب: نمي توان به بعد خاصي اشاره كرد؛ البته مي توانم علت آن را بوجود آمدن ديد منفي نسبت به جهان مسيحيت بيان كرد. سربازان اسرائيلي مقدسترين مكان مسيحيان و محل تولد حضرت مسيح، كليساي (Ghurah Of Nativity) را به گلوله بستند اما كشيشان و مسيحيان هيچ عكس العملي از خود نشان ندادند و سكوت كردند؛ وقتي كه هتك حرمت مقدس ترين مكان مذهبي براي آنها اهميت ندارد، چگونه به تعليمات و گفته هايشان تن دهم.

سئوال: در دوران اسارت محور گفتگوي شما با طالبان چه بود، آيا در مورد اسلام از آنها تحقيق كرديد؟

جواب: افسوس آنچه امروز در مورد اسلام مي دانم آن روزها نمي دانستم. اگر مي دانستم، با كمال اطمينان به خواسته شان براي قبول اسلام جواب مثبت مي دادم. وقتي علت تخريب مجسمه هاي بودا را پرسيدم، طالبان گفتند: ما براي جلب توجه سازمان ملل و جهان به سوي مردم خويش كه روزانه هزاران نفر از آنها از گرسنگي تلف مي شوند، اما كسي به فكر آنها نيست و حتي ما را تحريم مي كنند، اقدام به اين كار كردند.

جون ردلي در ادامه گفت: با وجود اينكه من اعتصاب غذا كرده بودم، ولي وقت صرف غذا دستهاي مرا شسته و با كلمه خواهر مرا خطاب مي كردند. مهمتر از همه آن چيزي كه مرا تحت تاثير قرار داد اين بود كه در اوضاع آشفته و ترسناك افغانستان هيچ ترس و واهمه اي در انها مشاهده نمي شد و به اداي نماز در اوقات مقرر پايبند بودند.

وقتي دوستان جونردلي دليل خوشحالي را از خاطرات آن روزها از وي پرسيدند؟ صاف و صريح گفت: دليلش اسلام است. و وقتي كه پرسيدن چه انگيزه اي طالبان را براي نثار جان و ريختن خون آماده كرده و چرا با زنان تندخويي و سخت گيري مي كنند؟ گفت: از برسي جايگاه زن در قرآن متحير شدم زيرا قرآن نه تنها زنان را محكوم و مظلوم قرار نداده، بلكه از آزادي آنان سخن به ميان آورده، و بر تساوي زن و مرد از نظر ارزش، انسانيت، حق كسب علم و دانش و غيره … تصريح دارد. وقتي من قوانين طلاق و حق مالكين زن را بررسي كردم چنان پيشرفته و مترقي بنظر مي آمد كه گويي به تازگي در دادگاه خانواده به تصويب رسيده است. بنظر بسياري از وكلا براي اثبات دعاوي خود از قوانين مدني اسلام الهام مي گيرند. با افزايش اطلاعاتم در مورد اسلام، حقانيت و عقلانيت آن بيشتر برايم آشكار مي شود.

جون ردلي اعتراف كرده كه او زني مذهبي از فرقه پروتستان بوده است و مدتها معلم سندي اسكول بوده و در جلسات كليسا به اجراي موسيقي مي پرداخته است. اما بخاطر اينكه كليساي انگليس با تكيه به مقبوليتش، اصولش را در طاق نسيان نهاد، از آن روي گردان شد.

جون ردلي در ضمن مطالعه و بررسي اسلام با گروههاي مختلف اسلامي آشنا شد، اما از همه بيشتر تحت تاثير انجمن زنان مسلمان قرار گرفت. در مورد آنها مي گويد: خيلي زرنگ، هوشيار، صاحب نظر، داراي بيداري سياسي و آشنا به مسائل بين المللي هستند. احساسات خواهر گونه اي نسبت به ديگر زنان مسلمان دارند چيزي كه حتي در بين اعضاي تشكلها و سازمانهاي آزادي زنان و فمنيستي يافت نمي شود.

خانم ردلي اختلافات فكري و سليقه اي كه بين گروههاي مختلف مسلمان وجود دارد را به اختلافات طرفداران يك تيم فوتبال تشبيه داده است. وي مي گويد: من قبلا طرفدار تيم نيوكاسل بودم، در جايي فوتبال نقش مذهبي را بازي مي كند. در اينجا بعضي از مردم بخاطر تماشاي مسابقه بليط مي گيرند، بعضي بخاطر تفريح و وقت گذراني، بعضي ديگر بخاطر يك گل به سر و كله يكديگر مي پرند، بعضي بخاطر ايجاد سر و صدا و آشوب به ورزشگاه مي آيند؛ خلاصه هر نوع آدمي در آن جمع پيدا مي شود ولي همه از طرفداران تيم هستند. مسلمانان نيز با وجود اختلافات در ديدگاه، همه با هم برادرند.

وي نيز مانند بسياري از مردم بر اين باور است كه حمله به آمريكا براي اسلام مثبت ثابت شده است، او مي افزايد كه اين وقايع منجر شد افرادي مثل وي مجبور شوند قرآن را مطالعه كنند تا بدانند انگيزه اين حملات از كجا و چگونه بوده است؟ و همچنين شوكي كه به دنياي غرب و دنياي مسيحيت وارد آمد باعث شد كه بعضي متوجه امور مذهبي و عبادي بشوند مثلا در هفته گذشته يك گروه مسيحي در تلوزيون انگليسي آگهي داده بودند كه براي كليسا افراد تربيت مي كنند و به مردم بصورت رايگان نسخه هاي كتاب مقدس و دستگاه ويدئو مي دهند، من اين كارها را براي اولين بار مي بينم.

پس از انتشار خبر اسلام آوردن جون ردلي بعضيها با فرستادن نامه تهديد آميز از او اظهار تنفر كردند و بعضي نيز از طريق تلفن به او اهانت كرده و وي را تهديد به ضرب و شتم كردند؛ ولي او اظهار داشت كه هيچ واهمه اي از اين تهديدها ندارد گرچه از اين عملكرد آنها ناراحت و اندوهگين است و گفتند: من بيدي نيستم كه از اين بادها بلرزم و تسليم شوم و روش زندگي  و باورهاي خويش را بخاطر تهديدهاي چند آدم ديوانه رها كنم.

جون ردلي براي اولين بار است كه طعم تلخ تعصب را مي چشد و مي گويد: در خيابانها جلويم را مي گيرند مرا تهديد كرده و بد و بيراه مي گويند، حالا احساس مي كنم كه سياه پوستان و تمام آنهايي كه سفيد پوست نيستند در اين جامعه چه سختيهايي را متحمل مي شوند. او تا حدودي به مشكلات، سختيها و بي حرمتيهايي كه گريبانگير دوستان آسيايي اوست آشنايي پيدا كرده است؛ حالا معني واقعي و عملي نژاد پرستي را لمس كرده كه چگونه مردم قرباني نژاد پرستي مي شوند.

جون ردلي پس از رهايي دو مرتبه ديگر نيز به افغانستان سفر كرد.

گذري بر زندگي و انديشه هاي دكتر احمد سياد رحمه الله

دكتر احمد سياد (ميرين)
متولد 1324 روستاي گنجك كاروان از توابع چابهار
 
... احمد پنج ساله بود كه خانواده اش به علت مشكلات مادي، كاروان را به قصد كشور عمان ترك گفتند. پس از دو سال اقامت در قريه سيف عمان به سند پاكستان هجرت نمودند و پس از سه سال اقامت در يكي از روستاهاي سند، به شهر كراچي نقل مكان كردند

تحصيلات

احمد كه ده سال بيشتر نداشت، آثار بزرگي از چهره اش نمايان بود. متانت، تيزهوشي و كنجكاوي و شوق عبادت حكايت از آينده درخشان او مي كرد.
قرآن و برخي كتابهاي ابتدايي را زير نظر مولوي عيسي محمودي
(1) فرا گرفت. سپس مدتي در مدرسه باغيچه كراچي به تحصيل علوم ديني پرداخت. سرانجام پس از چهار سال اقامت در كراچي همراه خانواده به زادگاه خويش كاروان بازگشتند. مدت چهار سال در آنجا ماند و تعدادي از كتب فقه حنفي را نزد دايي خود ملا شگري، فرا گرفت.
سپس همراه پدرش براي كسب و كار و امرار معاش به دوحه قطر عزيمت نمود و در آنجا امامت مسجدي را به عهده گرفت. پس از دو سال به كمك متولي مسجد كه شيخي سرشناس بود براي ادامه تحصيل عازم مدينه منوره شد.
نخست چند سالي دروس ابتدايي و معهد (دبيرستان) را پشت سر گذاشت، آنگاه وارد دانشگاه اسلامي مدينه منوره گرديد و در رشته علوم حديث كه بالاترين رشته دانشگاه بود به تحصيلات خود ادامه داد و پس از تكميل دوره چهار ساله شروع به تحقيق و تخريج احاديث كتاب «خصائص علي بن ابي طالب» نمود و به عنوان تز فوق ليسانس ارائه كرد سپس براي بدست آوردن تخصص در رشته فوق، پس از يك آزمون بسيار حساس و دشوار، توانست به تحصيلات خود در آن دانشگاه ادامه دهد. در پايان احاديث كتاب «المعجم ابن الاعرابي» را تحقيق و تخريج نمود و جهت پايان نامه دكترا ارائه داد و به عنوان دانشجوي ممتاز دانشگاه موفق به اخذ دكتراي حديث گرديد. لازم به ذكر است كه در تخريج احاديث كتاب مذكور و براي دسترسي به اسناد برخي از احاديث و احوال رجال، سفرهايي به كتابخانه هاي مهم جهان اسلام از جمله استانبول، مصر، ديوبند و لكهنو داشته است.

صفات و خصوصيات اخلاقي

سادگي، ساده زيستي و التزام به سنتهاي رسول خدا صلي الله عليه و سلم، از ويژگيهاي دكتر بود. همان لباس محلي را كه سائرين مي پوشيدند ايشان نيز مي پوشيدند. اگر تازه واردي به مجلس ايشان مي آمد، نمي توانست او را از ميان ديگران شناسايي كند.

چهره اش با جبيني صاف و نوراني، ديدگاني درشت، بيني كشيده و محاسني بلند و زيبا و لباني متبسم، انسان را (با توجه به اوصافي كه در كتب سيرت آمده است) به ياد چهره رسول خدا صلي الله عليه و سلم مي انداخت، خصوصا وقتي كه روزهاي جمعه براي ايراد خطبه بر روي منبر قرار مي گرفت و مطابق سنت، نخست به حاضرين سلام مي داد، آنگاه با جملاتي كه معمولا رسول خدا صلي الله عليه و سلم با آن خطبه مي خواند يعني «ان الحمد لله نحمده و نستعينه...» آغاز مي كرد و اشك از ديدگانش جاري مي شد، ياد خطابه هاي رسول اكرم صلي الله عليه و سلم را در خاطره ها زنده مي كرد و به حق مي دانستي كه عالم مخلص و خادم سنت پيامبر، جانشين واقعي رسول خدا مي باشد.

دكتر عادتا بي تكلف، ساده و پايبند به سنت بود، زياد حرف نمي زد، تا از او چيزي نمي پرسيدند لب به سخن نمي گشود. جواب سوالات را بسيار مختصر و قاطع مي داد. به كسي اجازه نمي داد كفشهايش و يا چيز ديگري را از دستش بگيرد. اگر چيزي لازم داشت به كسي دستور نمي داد، خودش بر مي خاست و آنرا بر مي داشت. از بلند شدن براي استقبال شديدا منع مي كرد. به نقل از فرزندانش در امور خانه با خانواده همكاري مي كرد. بارها مي ديدند كه لوله هاي جرم گرفته دستشويي و حمام مدرسه را پاكسازي مي كرد. معمولا بعد از ظهرها و روزهاي جمعه بيل بدست مي گرفت و در باغ خود مشغول كار مي شد. روزي تعدادي مهمان از راه دور براي ديدن ايشان مي آيند. از خانه سراغشان را مي گيرند، متوجه مي شوند در منزل نيست و به باغ رفته است. آنها بسيوي باغ رفته در آنجا با شخصي ميانسال كه با زير پيراهني مشغول كار است روبرو مي شوند. از او مي پرسند: دكتر احمد كجاست؟ جواب مي دهد: احمد من هستم. آنها متوجه مي شوند كه او خود دكتر است. هرگز كسي از زبان ايشان ناسزا نشنيده بود.از برخي علماي منطقه كه در پاره اي مسائل با ايشان اختلاف نظر داشتند همواره به خوبي ياد مي كرد.

روزهاي دوشنبه و پنجشنبه را روزه مي گرفت. از همت والايي برخوردار بود. در بيان عقيده و موقف خويش بسيار شهامت داشت. به گفته دو تن از علما كه همراه ايشان در زندان بوده اند، روزي وزير اطلاعات وقت آنها را احضار مي كند و مي پرسد: شما داراي چه مذهبي هستيد، آن دو بزرگوار مي گويند: ما شافعي مسلك هستيم. دكتر مي گويد: من از مذهب به خصوصي تقليد نمي كنم. وزير مي گويد: «لابد شما مجتهد هستيد»

دكتر از استعداد علمي فوق العاده اي برخوردار بود. هر مساله اي كه از ايشان سوال مي شد، بلافاصله با ايراد آيه و يا حديثي پاسخ مي داد و اگر هم نمي دانست با كمال صراحت و سادگي مي گفت: نمي دانم.

فن حديث رشته تخصصي ايشان بود. در طي هشت سال در دانشگاه اسلامي مدينه، علوم مختلف حديث را فرا گرفته بود.

معتقدات

از آنجا كه دكتر تحصيلات خود را از ابتدا در مدينه و زير نظر اساتيد چيره دست جهان اسلام و داراي تفكر سلفي به پايان رسانيده بود، و از طرفي خود ايشان به زبان عربي، فقه، اصول، تفسير و علوم حديث تسلط داشت، طبعا پايبند مذهب به خصوصي از مذاهب اربعه نبود، بلكه «سلفي» بود. سلفي كسي است كه مانند گذشتگان نيك در بخش عقيده و احكام پايبند قرآن و سنت باشد و از سرمايه هاي فقهي كه از فقهاي اسلام بجا مانده است،

زندان

دكتر در حالي كه بهترين فرصتهاي شغلي را در عربستان سعودي، امارات متحده و ديگر كشورهاي اسلامي داشت، پس از بيست سال تحصيل، با احساس وظيفه و سينه اي مملو از احاديث گهربار رسول خدا صلي الله عليه و سلم، در سال 1364 به وطن برگشت و در منطقه اجدادي خويش كه فاقد آب، برق، جاده و هرگونه امكانات اوليه مي باشد، مدرسه اي به نام «معهد دارالسنة» و مسجدي براي اقامه نماز جمعه تاسيس نمود. هنوز دو سال نگذشته بود كه در سال 67 در تهران بازداشت و روانه زندان اوين گرديد.

در دوران زندان، فرصت بدست آمده را غنيمت شمرد و قرآن را كاملا حفظ نمود. همچنين در بند ويژه روحانيت، بسياري از كتب مراجع حديث تشيع را نيز مطالعه نموده و در اين مورد معلومات كافي بدست آورد.

چهار ماه اول پس از دستگيري را در سلول انفرادي و در شرايط ويژه به سر برد. در همين دوران شبي در خواب مي بيند كه فردي داراي محاسن زيبا وارد مي شود و خطاب به ايشان اين آيات را مي خواند:

{و ربك الغفور ذوالرحمة لو يؤاخذهم بما كسبوا لعجل لهم العذاب بل لهم موعد لن يجدوا من دونه موئلا...}

{ولقد كذب رسل من قبلك...}

{ إن الله يدافع عن الذين آمنوا إن الله لا يحب كل خوان كفور...}

دكتر مي گفت: قبل از اين خواب خيلي نگران و دلواپس بودم ولي بعد از آن، آرامش خاصي به من دست داد.

وي سرانجام پس از گذراندن پنج سال حبس، در سال 71 آزاد گرديد.

پس از آزادي، مجددا و با نشاطي بيشتر به ساخت و ساز معهد دارالسنة پرداخت و آوازه اش در همه جا طنين انداخت. علما و طلاب و دانشجويان از سرتاسر كشور به ملاقاتش مي آمدند. هر كس يك بار در مجلس ايشان مي نشست، از اخلاق، تواضع و علم ايشان متاثر مي گشت و براي يك عمر ارادت پيدا مي كرد. يكي از حجاج سرشناس سرحد مي گويد: وقتي دكتر را مي ديدم، بياد اصحاب پيامبر صلي الله عليه و سلم مي افتادم.

شهادت

بستگان و ساير دوستان دكتر كه آزادي وي را تولدي دوباره مي دانستند، با توجه به موقعيتي كه ايشان در كشورهاي همجوار داشت، پيشنهاد مي كردند كه ايران را ترك گويد چون احتمال اينكه مجددا به سراغش بيايند زياد بود. ولي ايشان به شدت با اينگونه پيشنهادها مخالفت مي كرد و همواره در جواب آنان اين آيه را مي خواند: {قل لن يصيبنا إلا ما كتب الله لنا}

سر انجام در سال 1374 به درخواست برخي از بستگانش كه مقيم امارات متحده بودند، عازم آنجا شد و پس از پنجاه روز اقامت از طريق فرودگاه دبي به مقصد بندرعباس سوار هواپيما شد، و اين زماني بود كه قتلهاي زنجيره اي در كشور، رجال سياسي و دگر انديشان مذهبي را يكي پس از ديگري به طرز مشكوك و خطرناكي به كام مرگ مي فرستاد.

يكي از بستگان دكتر كه در سالن انتظار فرودگاه بندرعباس منتظر ايشان بوده است مي گويد: «دكتر را ديدم كه مي آمد و دو نفر ديگر با ايشان همگام و همكلام بودند. نزديك رفتم، پس از سلام و احوالپرسي، آن دو نفر با تبسمي دروغين به من گفتند: شما همين جا منتظر باشيد، چند لحظه اي با حاج آقا كار داريم. آنها دكتر را همراه خود بردند...» چند لحظه به سه روز انجاميد اما خبري از دكتر نشد روز سوم دكتر با يكي از دوستانش در چابهار و همچنين در شهرستان جاسك تماس تلفني مي گيرد و پس از سلام و احوالپرسي مي گويد: من امروز مي آيم. آنها مي پرسند شما كجا هستيد؟ مي گويد: «من همانجا هستم» و بدون خداحافظي تماس قطع مي شود!

صبح پنجشنبه رمضان هفتاد و چهار، جسد ايشان در شهر ميناب در كنار فلكه اي كه معمولا مسافرين شهرستان جاسك از آنجا سوار ماشين مي شوند، يافت مي شود.

خبر شهادت دكتر توسط خبرگزاريهاي رسمي و معتبر جهان در همه جاي دنيا پيچيد و در ميان آشنايان، دوستان و شاگردان غوغايي به پا كرد، دلها را تكان داد و اشكها را جاري ساخت. طلاب و اساتيد دارالسنة و مردم كاروان سراسيمه گرد منزل ايشان جمع شدند، اشك مي ريختند و به زمين مي افتادند. و...

بالاخره جمعه شب دوازدهم رمضان هفتاد و چهار، دكتر با دهان روزه و سينه اي مملو از احاديث پيامبر صلي الله عليه و سلم، بدست فرزندان و شاگردان و مقتديان يتيمش در روستاي «گنجك» دفن گرديد و به استراحت ابدي پرداخت...  {انا لله و انا اليه راجعون}.

اين بود گذري كوتاه به زندگي دكتر احمد سياد معروف به شيخ احمد ميرين. اين لقب نيز داستاني دارد: تني چند از بستگان دكتر به زاهدان مي روند. شبي نزد مولانا عبدالعزيز ملازاده رحمه الله مي مانند. مولانا از آنان مي پرسد: شما از كجا آمده ايد؟ مي گويند: از كاروان آمده ايم و از بستگان ملا احمد مي باشيم. مولانا كه قبلا در مدينه منوره با دكتر آشنايي كامل داشته اشت. مي گويد: شما به ايشان مي گوييد «ملا احمد»؟ به نظر من ايشان يك شيخ كامل و علامه مي باشند. از آنروز به بعد، بستگانش دكتر را شيخ احمد صدا مي كردند.

آري، شيخ احمد بيست سال از عمر پنجاه ساله اش را در سايه حرمين و گفتن قال الله و قال رسول الله و پنج سال آنرا در زندان اوين و حفظ كلام الله مجيد و پنج سال آخر را در ساخت و ساز مسجد و مدرسه اي جهت احياي قرآن و سنت سپري نمود و سرانجام مظلومانه به خاك و خون غلتيد و راه گذشتگان و سلف صالح خويش امام احمد بن حنبل و شيخ الاسلام ابن تيميه و ديگر فدائيان اسلام را پيمود.

بعد از شهادتش يكي از علما ايشان را در خواب مي بيند و احوالش را جويا مي شود. دكتر مي گويد: من كامياب شدم. يكي ديگر از برادران مومن و از دوستان شيخ شهيد، در خواب مي بيند كه ايشان در صحن مسجد مكي زاهدان، روي تپه ريگي نشسته و مكرر اين آيه را مي خواند: {فكذبوه فعقروها فدمدم عليهم ربهم بذنبهم فسواها}

آري، دكتر شخصيتي محبوب و كم نظير بود. گمنام زيست و گمنام رفت. كسي او را نشناخت و وقتي كه شناختند، از ميان رفته بود...

       برگـــــــــرفته :از نماز جمعه در روستا به قلم عبدالله ریگی

جماعت و امامت

1 ـ جماعت در اينجا ياران پيامبر و كساني كه به نيكي و احسان تا روز قيامت از ياران پيامبر پيروي كنند، هستند، و آنها گروه رستگار و نجات يافته اند، و هر كس به راه و روش آنها تمسك ورزد از جماعت به شمار مى رود، حتي اگر هم در بعضي از جزييات اشتباه كنند.

2 ـ جدايي در دين جايز نيست، و فتنه و آشوب بين مسلمانان جايز نيست، براي حل اختلاف بين مسلمانان بايد به قرآن و سنت پيامبر (ص) و آنچه گذشتگان نيك گفته اند رجوع كرد.

3 ـ كسيكه از گروه مسلمانان خارج شود نصيحت و دعوت و گفتگوي او (بالتي هي أحسن)، و آوردن دليل براي او واجب است، شايد توبه كرد، وگرنه كيفري كه دين بر او واجب كرده بر او وارد خواهد شد.

4 ـ بايستي مردم را بر جمله هاي ثابت در قرآن و سنت و اجماع علما راهنمايي نمود، و جايز نيست كه عامه مسلمانان را بـه امـور دقيـق و معاني عميق امتحان كرد.

5 ـ در اساس همه مسلمانان قصد و نيت آنها صحيح و درست است، تا اين كه خلاف آن آشكار شود.

بايد كه كلام و گفتار آنها را مانند گفتار خوب در نظر بياوريم، و كسي كه دشمني و سوء قصد او ظاهر و آشكار شد، براي دفاع از او نمى توانيم گفتارش را تفسير كنيم كه او رهايي يابد.

6 ـ گروه هاي مسلمان كه از سنت صحيح خارج هستند، وعده هلاكت و آتش جهنم براي آنهاست، و حكم آنها حكم همه كساني است كه وعده و وعيد براي آنهاست، بجز كسي كه در باطن كافر مى باشد.

و گروه هايي كه از دايره اسلام خارج مى شوند همه كافر مى باشند، و حكم آنها حكم مرتد و از دين برگشته است.

7 ـ نماز جمعه و جماعت از بزرگترين نماد و نشانه ظاهري اسلام است، و نماز پشت سر كسىكه پاك و متقي است (كسي بد او را نگفته) صحيح مى باشد.

و ترك نماز پشت سر كسي به اين دليل كه او را نمى شناسيم يك نوع نوآوري است.

8 ـ نماز پشت سر كسىكه بدعت خود را ظاهر و آشكار مى كند، و يا فاجر و تبهكار است، با وجود امكان خواندن نماز پشت شخص ديگر صحيح نيست، و نماز خوانده شده پشت سرش صحيح است، و نمازگذار گناه كار مى شود مگر اين كه قصد او برطرف كردن فسادي بزرگتر باشد، و اگر كسي ديگر بهتر از او پيدا نشد، و يا اين كه مانند او، و يا بدتر از او بود، نماز پشت سرش جايز است، و ترك نماز پشت سرش جايز نيست.

و كسي كه حكم كفر بر او صادر شود نماز پشت سرش جايز نيست.

9 ـ امامت كبري به وسيله اجماع همه مسلمانان، و يا بيعت اهل حل و عقد (علما و دانشمندان و بزرگان قوم) ثابت مى شود، و كسي كه بر مردم غلبه كرد و چيره شد و حكومت را گرفت و مردم را به طرف خود جلب كرد، اطاعت از او در امر معروف واجب شده، و نصيحت او نيز واجب مى گردد و نمى توان عليه او انقلاب كرد، مگر اين كه به طور آشكار كفر او ثابت شود، و از سخنان خداوند برهان و نشانه اي براي كفر او داشته باشيم.

10 ـ نماز و حج و جهاد با فرمانروايان مسلمان واجب است، اگر هم آنها ظلم و ستم كنند.

11 ـ جنگ بين مسلمانان براي كالاي دنيايي و به خاطر تعصب قومي و جاهلي حرام است، و از گناهان كبيره به شمار مى رود، ولي جنگ با اهل بدعت و ياغىها و هم مانند آنها جايز است، و اگر نتوانستيم از هيچ طريقي از دست آنها رهايي يابيم ممكن است واجب شود، مطابق با وقايع روز و همين زمان، حال با توجه به مصلحت جامعه و مردم با آنها بجنگيم كه آن موقع جنگ واجب مى شود.

12 ـ صحابه و ياران پيامبر (ص) همه عادل، و شهادت آنها مورد قبول است، و آنها بهترين افراد اين امت هستند، و گواهي دادن بر ايمان و فضيلت آنها يكي از اصول قطعي و معلوم و آشكار و از ضروريات دين اسلام است، و محبت آنها دين و ايمان؛ و بغض آنها كفر و نفاق است.

ما بايد از آن چه بين آنها رخ داده است و از هر چيزي كه موجب بهانه گيري و سرزنش و نكوهش در مقام و منزلت آنها مى شود خودداري و دوري كنيم.

و بهترين آنها أبوبكر سپس عمر، سپس عثمان، سپس علي كه خلفاي راشدين هستند، و خلافت آنها به ترتيبي كه اسامي آنها آمده درست است.

13 ـ محبت كردن به اهل بيت دسول خدا (ص) و ياري كردن آنها و گرامي داشتن قدر و منزلت زنان پيامبر كه در حكم مادران همه مؤمنين هستند و شناخت برتري آنها، و دوست داشتن نياكان و علما و دانشمندان سنت پيامبر (ص) و (تابعين لهم باحسان)، و دوري از اهـل نـوآور در ديـن و هـواپرستان همه نشانه هايي از دين روشن و آشكار اسلام است.

14 ـ جهاد در راه خدا (ذروة سنام) (ركن اساسي) اسلام است، و تا روز قيامت ادامه دارد.

15 ـ امر به معروف و نهي از منكر از بزرگترين احكام اسلام است، و آن باعث حفظ و نگهداري مردم مى شود، و اين دو بحسب توانايي و مصلحت معتبر واجب مى گردد.

ايمان

1 ـ ايمان: گفتار و عمل است، و كم و زياد مى شود، پس گفتار با دل و زبان است، و عمل با دل و زبان و اعضا مى باشد.

گفتار با دل: معتقد بودن به چيزي و درست و راست بودن آن چيز است.

گفتار با زبـان: اقـرار كردن بـه آن چيـزي كه در دل است.

و عمل با دل: تسليم شدن و اخلاص داشتن به آن عمل، و دوست داشتن آن، و انجام آن عمل صالح و نيك است.

عمل اعضا: انجام آنچه به آن امر شده، و دوري كردن از آنچه از آن نهي شده باشد.

2 ـ هر كس عملش از روي ايمان نباشد او از گروه از دين برگشتگان است، و هر كس چيزي از بدعت در ايمان داخل كند او نوآور و بدعت گذارنده است.

3 ـ كسي كه به شهادتين اقرار نكند حتي اسم مؤمن هم نمى توان بر او گذاشت، نه در دنيا، و نه در آخرت.

4 ـ اسلام و ايمان دو عمل شرعي است كه بين آن دو عموم و خصوص وجود دارد، و اهل قبله مسلمان ناميده مى شوند.

5 ـ مرتكب گناه كبيره از ايمان خارج نمى شود، و او در دنيا مؤمن كم ايمان است، و در آخرت زير مشيت خداست، اگر خواست او را مى بخشد، و اگر خواست او را عذاب مى دهد.

يكتا پرستان مسير آخر آنها بهشت است، شايد هم بعضي از آنها در آتش دوزخ عذاب ببينند، ولي هرگز كسي از آنها در آتش دوزخ جاويدان نخواهد ماند.

6 ـ جايز نيست يك شخص معين را از اهل بهشت و يا دوزخ بدانيم، مگر كسيكه دستورات روشن و محكم قرآن و يا سنت در حق او آمده باشد.

7 ـ كفر در دين اسلام به دو نوع تقسيم مى شود:

كفر اكبر: كه انسان را از دايره اسلام خارج مى كند.

و كفر اصغر: كه انسان را از دايره اسلام خارج نمى كند، و بعضي وقتها به آن كفر عملي هم گفته مى شود.

8 ـ تكفير كردن و كسي را كافر دانستن از احكام ديني است كه به قرآن و سنت موكول مى شود.

پس جايز نيست مسلماني را كافر دانست، نه به خاطر سخنانش، نه به خاطر كارش، تا زماني كه دليل و نشانه هاي ديني و شرعي براي آن نداشته باشيم.

اگر سخن يا كار كسي از روي كفر باشد، نمى توانيم آن شخص را كافر بدانيم، مگر اين كه دلايل كفر بودن كار، يا سخن او به حقيقت رسيده باشد.

و تكفير كردن از خطريرترين احكام شرع است، پس بايد با دليل و برهان باشد، و از تكفير كردن مسلمان برحذر بود.

قرآن و گفتار

1 ـ قرآن: حرف و معناي آن كلام خداست، نازل شده، و مخلوق نيست، مبدأ آن از خداست، و بسوي او باز خواهد گشت، و معجزه است كه بر راست و درست بودن رسول الله (ص) خبر مى دهد، و تا روز قيامت محفوظ و مصون خواهد بود.

2 ـ خداوند به آنچه بخواهد، و هرگاه بخواهد، و به گونه اي كه بخواهد سخن خواهد گفت، كلام خداوند متعال با حرف و صداي حقيقي است، و چگونگي آن را نمى دانيم، و به آن وارد نمى شويم.

3 ـ كلام خدا را به هر چيزي كه نسبت دهيم مانند نفس، يا حكايت، يا عبادت يا مجاز، و يا فيض، و مانند آن گمراهي و خروج از دين است، و ممكن است كفر باشد.

4 ـ كسي كه چيزي از قرآن را انكار كند، و يا ادعاي كمي يا زياد بودن، و يا تحريف در آن نمايد، كافر است.

5 ـ تفسير قرآن بايد با روش و طريق راه گذشتگان باشد، تفسير به رأي جايز نيست (من القول علي الله بغير علم) از گفتار بدون علم است، و اين گونه تفسيرها به تفسير گروه باطنيه معروف است و كفر است.

قدر و سرنوشت

1 ـ از اركان ايمان، معتقد بودن به قدر خير و شر آن، و اينكه همه از طرف خداست، و شامل چند نكته مى باشد:

ايمان به صريح و آشكار بودن قدر و مراتب آن از علم، نوشتن، مشيت، آفريدن، و اين كه سرنوشت هر انساني در كتاب علم خداوند نوشته شده و هيچ قدرتي، توانايي تغيير دادن آن را ندارد، و هيچ فردي نمى تواند به دنبال علت اين حكمت خداوندي برود (لا معقب لحكمه).

2 ـ اراده و امر وارده در قرآن و سنت بر دو نوع تقسيم مى شود:

أ ـ اراده كونيه قدريه: به معناي خواست و مشيت خداوندي بر سرنوشت انسان در جهان خاكي.

ب ـ اراده شرعي: كه همراه محبت است، و انجام آن شرعي است، و براي مخلوق اراده و مشيت است، ولي تابع اراده و مشيت خداست.

3 ـ هدايت و گمراهي بندگان به دست خداست، خداوند بعضي از آنها را با فضل خود هدايت فرموده است، و بعضي را با عدل خود گمراه كرده است.

4 ـ بندگان و كارهايي كه انجام مى دهند همه از خلق شدگان خداوند هستند، و خدا يكتاست و كارهاي انسان را خداوند آفريده، و به صورت حقيقي انسان آن را انجام مى دهد.

5 ـ در همه كارها حكمت خداوند ثابت و پا برجاست، و نتيجه آن كارها هم به مشيت و اراده خداوند است.

6 ـ اجل و زمان مرگ هر چيز نوشته شده است، و روزي هركس تقسيم شده است، وسعادتمندي وبدبختي همه مردم قبل از آفريده شدن آنها نوشته شده است.

7 ـ دليل آوردن بر قدر، بر گناهان، و دردهاست، و دليل آوردن براي عيب ها و گناهان جايز نيست، بلكه توبه از آنها واجب است، و انجام دهنده آن سرزنش خواهد شد.

8 ـ سبب گرفتن مطلق، شرك در توحيد است، و پشت كردن به سبب بطور كلي، عيب در شريعت است، و نفي تأثير سبب مخالفت با شريعت و عقل است، و توكل كردن با گرفتن سبب منافات ندارد.

مهمترين ويژگيها و علامت هاي اهل سنت و جماعت

اهل سنت و جماعت كه آنها گروه رستگار و طايفه كمك شده و پيروز هستند، با وجود تفاوت بين آنها ويژگيها و نشانه هايي دارند كه آنها را از هم ديگر مشخص و جدا مى كند، كه عبارتند از:

1 ـ سعي و كوشش در حفظ قرآن و خواندن و تفسير آن، و تلاش در فهميدن حديث رسول (ص) با فهم و ادراك و شناخت صحيح از خوب و بد آن، زيرا سرچشمه ايست براي پيروي كردن و انجام عمل بعد از دانستن آن علم.

2 ـ ايمان آوردن به دين مبين اسلام و ايمان به قرآن بطور كلي، پس ايمان مى آورند به وعده به بهشت و وعيد (ترساندن از آتش دوزخ) و موارد صريح كه در قرآن آمده است. و بين ايمان به قضا و قدر و اثبات اراده و مشيت براي بنده، و انجام آنها، و نيز بين علم و عبادت، و بين قوت و شفقت و رحمت، و بين عمل به اسباب و زهد بهترين آنها را انتخاب و به آن عمل ميكنند.

3 ـ پيروي و ترك نو آوري در دين و دوري كردن از تفرقه و اختلاف در دين.

4 ـ دنباله روي و پيروي از كساني كه عادل شناخته شده اند و مردم از آنها پيروي مى كنند مانند صحابه و كساني كه بر روش و راه آنها مى روند، و دوري از كساني كه مخالف راه افراد عادل و صحابه هستند.

5 ـ در بين كسانىكه زياده روي مى كنند در انجام دادن و ادامـه راه صالحين بايـد حـد وسط و اعتدال را گرفت.

6 ـ زياده خواه بودن بر وحدت كلمه براي مسلمانان برحق، و يكي كردن صف هاي آنها بر توحيد و يگانه پرستي، و پيروي و دور كردن از هر كسي كه باعث دشمني و جدايي گردد.

از اينجاست كه بر امت محمدي كسي برتري ندارد، مگر اهل سنت و جماعت، و بر هيچ چيز پشتيباني و دشمني نمى كنند، مگر بر اسلام و سنت پيامبر (ص).

7 ـ دعوت به سوي خدا، و امر به معروف و نهي از منكر، و جهاد در راه خدا، و زنده نگه داشتن سنت پيامبر (ص)، و عمل بر زنده كردن دوباره دين، و برپا نگه داشتن دين و حكم خدا در هر كوچك و بزرگ.

8 ـ انصاف و عدل: پس آنها به حق خدا توجه مى كنند، نه حق نفس خود، و طايفه و گروهي به همين سبب به افرادي كه زياده روي مى كنند و در دشمني بر كسي ظلم نمى كنند، و مقام كسي كه صاحب دانش است كوچك و حقير نمى شمارند، حـال هر كس خواهد باشد.

9 ـ فهم و ادراك آنها يكي است، و با وجود دور بودن سرزمين هاي آنها از هم و حتي فاصله زماني آنها با هم ديگر موافق هستند، و اين از نتايج وحدت و يكي بودن منشأ برداشت آنهاست.

10 ـ نيكي و رحمت و شفقت و خوش اخلاقي با تمامي مردم.

11 ـ نصيحت براي خدا، و كتاب، و رسول خدا، و حكام و فرمانروايان مسلمان، و عامه مردم.

12 ـ تلاش و كوشش در كار مسلمانان، و ياري كردن آنها، و بجا آوردن حقوق آنها، و دست كشيدن از اذيت و آزار آنها.

 

روشی ساده برای پاک کردن گناهان

آیا می خواهی گناهانت را پاک کنی

روشهای بیشماری را پیامبر اسلام(ص)برای معرفت گناهان به ما یاد داده....!

یک روش بسیار ساده برای این کار

برای پاک کردن گناهان......

یک کاغذ برداریدوتمام گناهانرا که یادت می ایدتا زمانی که

این مطلب را می خوانی روی کاغذ بنویس همه را حتی کوچکترین

گناهی را که در ذهنت خطور کرده را بنویــــــــــــس

مطمئن باش که همه را نوشتی.....

چند بار نماز صبـــــــــح را نخواندی؟

چند بار به نوارهای مــــــــــوزیک گوش دادی؟

چند بار غــــــــــیبت کردی؟

چند بار ناســــــــــــــــــــزا گفتی؟

چند بار روی پدر ومادرت صـــــــــدا بلند کردی؟

چندبار.....   و   چند بار.....

خوب حالا تمام شد؟؟؟؟

مطمئن هستی همه را در ذهن داری......

.....حــــــــــــــــــــالا........

می خواهی همه را پاک کنی

>>>>حتی اگر بکثرت کف دریا باشد!!!؟

بگـــــــــو....سبحـــان الله وبحمده......

گفتــــــــــــــــی؟..........

دوباره تکرار کن....سبحـــان الله وبحمده 

و دوباره سبحـــان الله وبحمده.....سبحـــان الله وبحمده....

سبحـــان الله وبحمده.....سبحـــان الله وبحمده.....

سبحـــان الله وبحمده.....سبحـــان الله وبحمده........

سبحـــان الله وبحمده.....سبحـــان الله وبحمده......

خوب الان چند مرتبه شد!؟  (((ده مرتبه)))

اگر نود بار دیگر تکرار کنی روی هم رفته یکصـــــد مرتبه

مـــــــــــــــــــــــیرسد.

برادر باور کن زیاد نیست....     فقط یک بار امتحان بکنی

....و انشاءالله همه این گناهان بخشیده میشوند...!!!

>>>>>> اگر شما هر شب در رختخواب قبل از اینکه بخواب بروی

آن را بخوانی.....زخمت زیادی برای شما ندارد اینطور نیست!؟

و فکر نمیکنم هم این پنج دقیقه زیاد خسته کننده باشد....

و مهم تر از همه اینکه گناهانت را باذن خداوند پاک میکند..

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین